August 28, 2004

فانوسي در شب

از لغزش روايت صبح‌هاي مرمرين بر گونه داغ و تبسم مي‌گويم، از باران، از تو. چشم‌هاي عريانم راوي اين حقيقت‌اند تا رهايي را يادآوري دگر شوند، آري به دل بايد رفت و به ديده پنهان، حقيقتي است نهان در گرو تجربه‌ي فرازها و نشيب‌هاي نارفته و پا نهادن بر پهنه شگرف خيال‌انگيز در عالمي جدا از وهم و مجاز.


بوي تو تا ناكجاي دلم رسوخ كرده و چنان نزديكي كه حتي نفس اندام هاي اين اتاق نم باران گرفته، در تكرار نگاهت خاموشي چراغها را از ياد برده‌ام و اكنون در شبي چونين بيدارتر از همه صبحگاهان با فانوسي روشن از تو پا در راه نهاده‌ام فراسوي تك تك سايه‌هايي كه شانه به شانه هم پير مي‌شوند و زمان را در ساعت جيبي‌شان از ياد مي‌برند، تو را مي‌خوانم، تو را اي بهار جاودانه من، در پي دستانت تا  سلام نماز تو مي‌‌مانم و لبان منتظرم را به ذكر تو مي‌نشانم.

Posted by محمد طاهريان at August 28, 2004 3:57 AM
Comments