August 29, 2004

تبسمي كه بوي طلوع مي‌داد: سرآغاز دفتر آبي

شب در قرق خيمه‌ي اشجار بود و زوزه‌ي باد، و اجرام افلاكي، غلتان، سوخته و پراكنده، برهنه از كشف ماه رجعت مي‌كردند و من تا ديدار سبزترين ستاره‌ي هم‌آغوشم تا فرق شكفته افق چشم در پي تو مي‌دواندم...
 چشم بر هم نهادم و گشودم، برگهاي خاك‌خورده سالهاي تنهايي‌ام را ورق مي‌زدم، در ميان هيمه‌ها، رفتن‌ها، بغض‌ها آخرين برگ به مهر تبسم تو پيدا بود، آخرين برگي كه عريان ماند فارغ از وسوسه طعم كهنه خاك و سرآغازي شد براي دفتري تازه در ژرفاي وجودي كه از نطفه نگاه تو آغازيدن را بارور ساخت، براي ماندن در تماشاي شعور عشق، اي تنهاترين ستاره‌ام ديري‌‌ست كه چراغ روشني‌ام از نگاه تو مي‌سوزد.

Posted by محمد طاهريان at August 29, 2004 3:37 AM
Comments

چه آغاز دلنشینی ، صبح را با روح شاعرانه و کلام زیبای شما سلام گفتن.
امید است که همیشه بدرخشی در زیبایی روح و کلام.

Posted by: خیال تشنه at September 3, 2004 11:20 AM