كلافه بود، از نوزايي وتداوم در ابتدا وانتهاي هر سفر كالبدي مييافت درمحبس آراسته به كوردرهاي بيتپش. ديوار بود و ديوار و قهقههاي بلند خطوط در تكراري هميشگي، گاه سرش را از بيم پكيدن ميچرخاند ، خطها درهم، يكي در ميان محو ميشدند، سطحي از بعد ناپيداي وجودش زير كاغذها ميلوليد...
سكوت بود وسكوت، فريادي كه هيچكس را ياراي شنيدنش نبود:
اي دريغا انسان، انسان، انسان...
و چه ابلهند آنانكه در حصار زمان ميمانند و ميميرند وچه بيهوده مرداني كه بي عشق در روزشمار زندگيشان مردهاند و نمردهاند...
چشمان خيرهاش، برهنه چونان تيزي آبديدهي شمشيري فضا را درهم شكافت و آخرين بند در رشته كلامش ناتمام از هم گسست، معلق ماند، انگار سالها از خودش و روزگارش دور مانده ، آنچنان دور كه حتي كسي رفتنش را نديد.
با صداي قناري از خواب پريد، آفتاب از گوشه پنجرهاي ميخنديد، بازهمان اتاق بود و كاغذهاي خط خطي هميشگي و آبشار گيسواني طلا كه در زاويه نور ميدرخشيد، و چه نوري بود، اهورايي و پاك، خفته در پشت پلكهاي بستهاي كه اميد و ترانه را برايش وراي همه خواستنها زمزمه ميكرد.
اينباركلافه نبود، خواب نبود، او ديگر او نبود، عاشق بود و نگاهش را تا شكفتن پلكهاي پر تپش زندگياش منتظر نشاند.
كجاست جرات از نو خواستن و بر خاستنم؟
Posted by: Yas at September 10, 2004 11:43 AMكجاست جرات و جسارت از نو برخواستنم. كجاست؟
Posted by: Yas at September 10, 2004 11:40 AM