چگونه برگردم سر خط تا آنچه را كه تا به امروز در بيان نگنجانده بودم و از كنارش به احتياط ميگذشتم در زير" ؟ " اي كه تو از آن برايم گفتي نشكند؟
و چه توقعي بود نا بجا در آرزوي بزرگ من! انگار دراين بيخبري و دلتنگي معناي تو را از ياد بردهام!
ديگر نميپرسم نه اين را نه هزار خواهش ديگر را، از آنكه ميترسم خمها در رف ترك بردارند و من تا به ابد بي مي و خمخانه بمانم.
بيم دارم از بيان واژهها، به گمانم مباني گفتاري و تركيببنديشان را در دفتر زندگيام نياموختهام، اولين باريست كه نميدانم از چه بنويسم، از كجا تا به كجا! حتي نميدانم در اين خطوط كجا جايي براي دلتنگيام باز كنم!
چشمهايم را در خيسي نگاهم مينشانم تا وقت دلتنگي گرد ادعا در پس پردهها نيايد، اما...
من نيز چون همهام! همه عاشق! نه؟
محمد جان!
بي مي و بي خم بنويس. عاشقانه بنويس. عاشق بمان اما يكدله باش
سلام واحه ي عزيز
مي گو يند سخني كه از دل برآيد به دل مي نشيند عجيب كلا مت به دلم نشست
هستي در نهايت حسش
Posted by: Yas at September 11, 2004 5:52 PM