September 10, 2004

؟

چگونه برگردم سر خط تا آنچه را كه تا به امروز در بيان نگنجانده بودم  و از كنارش به احتياط مي‌گذشتم در زير" ؟ " اي كه تو از آن برايم گفتي نشكند؟
و چه توقعي بود نا بجا در آرزوي بزرگ من! انگار دراين بي‌خبري و دلتنگي معناي تو را از ياد برده‌ام!
ديگر نمي‌پرسم نه اين را نه هزار خواهش ديگر را، از آنكه مي‌ترسم خمها در رف ترك بردارند و من تا به ابد بي مي و خم‌خانه بمانم.
بيم دارم از بيان واژه‌ها، به گمانم مباني گفتاري و تركيب‌بندي‌شان را در دفتر زندگي‌ام نيا‌موخته‌ام، اولين باريست كه نمي‌دانم از چه بنويسم، از كجا تا به كجا! حتي نمي‌دانم در اين خطوط كجا جايي براي دلتنگي‌ام باز كنم!
چشم‌هايم را در خيسي نگاهم مي‌نشانم تا وقت دلتنگي گرد ادعا در پس پرده‌ها نيايد، اما...
من نيز چون همه‌ام! همه عاشق‌! نه؟

Posted by محمد طاهريان at September 10, 2004 3:16 AM
Comments

محمد جان!
بي مي و بي خم بنويس. عاشقانه بنويس. عاشق بمان اما يكدله باش

Posted by: alireza at September 13, 2004 4:34 AM

سلام واحه ي عزيز
مي گو يند سخني كه از دل برآيد به دل مي نشيند عجيب كلا مت به دلم نشست

Posted by: torgheh at September 11, 2004 11:17 PM

هستي در نهايت حسش

Posted by: Yas at September 11, 2004 5:52 PM