مىخواهم باز گردم به همان اتاق كه جاى جايش گواه پرخواهشترين روزهاى زندگىام بودند، بمانم تا كه شايد بيايد!
اما آ...
امان از واژههاى بىتكرار، ماندن و ماندن
امان از واژههاى پرتكرار، رفتن و رفتن
وقتى رفت پيرهنش بوى مرا با خود برد و انگار اين منم كه هنوز با بوى تن او بيدارم و چه سرمست
بايد باز مىگشتم و در راه تا نقطهاى كور آغاز مىشدم چون مىدانستم در ابتداى هر راه باز خواهمش يافت اما اين راه را هيچ كجا پايانى نبود بارها آزمودم و باز راه همان راه بود و من همان عاشق!
من آغاز شده بودم به تكرار در ديوانگىام هر روز، رو در روى آينهها،بي آنكه بدانم چه مكدر است اين آينهى زنگارى من! كاش مىشد بگذرم خليلوار از آتش گر گرفتهى اين زنگار تا باز بينمش
من تمام شدم در ماندن و هنوز ماندهام
همه چيز و هيچ!
گو بدين سعى بايد بگذرد: بى توقع ساعتها را تك تك جويدن و هيچ نگفتن، حتى از التهابى كه مىكشدت در انتظار و خواهشى جنونوار كه چونان بادى ژرف در سر مىپيچد و به يكباره مىگريزد، چروكيده، مچاله! پيچيده در برگهاى مچاله مىنويسم دلتنگم، تا نبينم كه دلتنگىام را نگرانى!
تو هنوز در آغازي و اين آغاز تكراري ندارد. ديوانگي ها تكراري نيستند . و آن آينه صاف است چون بلوري كه از آن ميآيد مدام همه چيزي و نه هيچ. همه ...