September 17, 2004

دلتنگي شبانه

مى‌خواهم باز گردم به همان اتاق كه جاى جايش گواه پرخواهش‌ترين روزهاى زندگى‌ام بودند، بمانم تا كه شايد بيايد!
اما آ...
امان از واژه‌هاى بى‌تكرار، ماندن و ماندن
امان از واژه‌هاى پرتكرار، رفتن و رفتن
وقتى رفت پيرهنش بوى مرا با خود برد و انگار اين منم كه هنوز با بوى تن او بيدارم و چه سرمست
بايد باز مى‌گشتم و در راه تا نقطه‌اى كور آغاز مى‌شدم چون مى‌دانستم در ابتداى هر راه باز خواهمش يافت اما اين راه را هيچ كجا پايانى نبود بارها آزمودم و باز راه همان راه بود و من همان عاشق!
من آغاز شده بودم به تكرار در ديوانگى‌ام هر روز، رو در روى آينه‌ها،بي آنكه بدانم چه مكدر است اين آينه‌ى زنگارى من! كاش مى‌شد بگذرم خليل‌وار از آتش گر گرفته‌ى اين زنگار تا باز بينمش
من تمام شدم در ماندن و هنوز مانده‌ام
همه چيز و هيچ!
گو بدين سعى بايد بگذرد: بى توقع ساعت‌ها را تك تك جويدن و هيچ نگفتن، حتى از التهابى كه مى‌كشدت در انتظار و خواهشى جنون‌وار كه چونان بادى ژرف در سر مى‌پيچد و به يكباره مى‌گريزد، چروكيده، مچاله! پيچيده در برگهاى مچاله مى‌نويسم دلتنگم، تا
 نبينم كه دلتنگى‌ام را نگرانى!

Posted by محمد طاهريان at September 17, 2004 2:19 AM
Comments

تو هنوز در آغازي و اين آغاز تكراري ندارد. ديوانگي ها تكراري نيستند . و آن آينه صاف است چون بلوري كه از آن ميآيد مدام همه چيزي و نه هيچ. همه ...

Posted by: Toranj at September 18, 2004 12:40 AM