برایت از آسمان این شهر غریب چه آورم؟ می خواهم بنشینم وتا هرچه نفس برایم باقیست برایت بنویسم اما اینجا دیگر اختیار از من نیست! صدایم می کنند که وقت تمام است! چهارمین باریست که از لحظه آمدنم به این شهر اسم مرا دراین لیست انتظار کذایی خط میزنند و من چاره ای ندارم جز رفتن!
میدانم، ستاره! کاش امشب اینجا ستاره بارد تا برایت یک بغل ستاره چینم، اگر ببارد چه می شود! آه اگر ببارد دیگر با دستان تهی منتظر دیدارت نمی نشینم...
ببین که چگونه درین بیغوله ترا صدا می کنم!
دیگر اینجا از آن پله های کوتاه با پاگردهای نا متعارفشان خبری نیست که بایستم لب پنجره ای که باز می شد رو به خانه های گلین خوش ترنم اطراف، که بمانم فارغ از هر چه هست در خلوتی آرام فراسوی ازدحام صدای پای عابران آشنا و غریب!
کسی شعر می خواند، کسی به طعن برایم ابرو کج می کرد، کسی می خندید، کسی عربده اش را تا سقف چشمانش می چسباند اما در آن میان تنها من بودم و تو، کسی تو را نمی دید و تو چه باشکوه در میان دیدگان من می شکفتی، بلورهای خیس نگاهم میدانند که براستی گواه همه لحظاتم بودند!
کوتاه می نویسم حدیث دلتنگی ام را که وقت تنگ است!
برایم دعا کن...
خواستن، طلب و آرزو كردن خوب است اما كاش اين طلب را پاسخي باشد. آن معشوق غريب به اين آساني ها پاسخي شنيدني نمي دهد.
Posted by: بوف بصير at September 21, 2004 5:39 PMسلام...خيلي قشنگ بود
Posted by: بهار at September 21, 2004 4:09 PM