چه هوايىست درين سحرگه! مىكشاندم تا پيوند آب تا تبلور خاك
بىشك راز خلقت آينهها درين نكته نهان است كه درآن تكرار شويم تا آب
ههه... چه هوايىست!
خوشبوتر از آه تمامى نسترنهاى عاشق، بگشوده آغوش، پيچيده در حضور شبنم و آفتاب
مىخواهم شبنموار بر اندام بلورين تنت طلوع را زمزمه سازم، مىخواهم عطشم را از شهد تو بارور سازم، مىخواهم تنها بمانم در تو...
مىبينى؟ سحر نزديك است و گويا خاك اندك جايىست براى سر نهادن در بارگاه نگاه تو و از تو با تو سخن در آميختن از خواستنى ناپيدا
دستانم را ببين و مپرس رگ رگ خواهشم را
چشمانم را ببين ومپرس كه چرا سر بازگشت ندارم
شكوه سحرانگيز اذان را منتظرم در سپيدهدمان رستن
بيا اى ربالنوع عشق، بيا اى مخزن الهام خنياگران آشفتهگيسو
بيا كه سخت منتظرم...