September 26, 2004

وقتى خدا خنديد

شب به نيمه رسيده بود، درها بسته بود وپرده‌ها پوشيده، جام‌هايشان مغرورانه يكى در پى ديگر بالا مى‌رفت، مى‌خنديدند و الفاظ ناملموسى را به سلامتى هم در فضا مى‌چرخاندند و مسرور در نگاه هم پى سرخى گونه‌هايشان مى‌گشتند
مى‌خواستم زمان زودتر بگذرد و آن شب در خاطرم بميرد، اما نمى‌شد، من هنوز آنجا بودم، جايى كه نمى‌دانستم از چه رو بايد جور بودن و ماندنم را بكشم!


مى‌دانستم كه حضورم برايشان وصله‌اى‌ست نارنگ و ناخوشايند ومن اولين بارى بود كه ازين نارنگى در تضاد با كسانى كه آشنايشان بودم به خود مى‌باليدم اما براستى چه باليدن دردناكى!
در گوشه‌اى از اتاق دور از چشمان خمارشان روى تخت دراز كشيدم، نور مرده‌اى در اتاق سوسو مى‌كرد ومن وجود نحيفم را ميان سايه‌ها گم مى‌كردم
انگاردر ميان آن‌همه دلتنگى و سرگردانى حبس شده بودم، نمى‌دانستم چه كنم، گاه مى‌انديشيدم كه چنان مست باشم تا بى هيچ مقدمه‌اى فرياد زنم و آنها بگذارند به حساب بدمستى‌ام، اما من از باده ديگرى مست بودم، بى‌آنكه بدانند و ديوانه‌گى‌ام را دريابند، مست در هوشيارى تمام از عطر نفسهاى كسى كه آن لحظه پيراهنش در آغوشم بود
طعم خوش صدايش را در ذهنم ورق مى‌زدم و نگاهش را حرف به حرف مرور مى‌كردم، به لبهايش كه مى‌رسيدم داغ بودم، داغ داغ، حتى گلگون‌تر از حلقه‌ى مستى كه در چند قدمى‌ام صداى جام‌هاشان به گوش مى‌رسيد، پر مى‌شد و خالى
نمى‌دانم چقدر گذشت اما وقتى سرم را بلند كردم بالشم خيس‌خيس بود و گوشه‌هاى‌ پيرهنى كه محكم ميان بازوانم گره خورده‌بود خيس‌تر
سراغ ساك مهر شده‌ى سفرم رفتم و از گوشه‌اى به هزار مشقت صفحه‌اى يافتم، داخل سيستم صوتى گذاردم و چنين خواند و من ديوانه‌وار زير لب زمزمه‌اش كردم:
يك نفس با ما نشستى خانه بوى گل گرفت /  خانه‌ات آباد كاين ويرانه بوى گل گرفت
از پريشان‌گويى‌ام ديدى پريشان ‌خاطرم / زلف خود را شانه كردى شانه بوى گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گل‌افشانى كه داشت / در زيارتگاه دل پروانه بوى گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مى بوسه زد /  ساقى انديشه‌ام پيمانه بوى گل گرفت
...
در حضورش كه آرام گرفتم صدايم كرد:‌ محمدى من! نماز
بلند شدم و با او در كنارش نماز گزاردم، انگار ظهر بود و ما هنوز در خلوت آرام و پاك بقعه‌ى بابا‌ركن‌الدين.
دست‌هايش را كه بوسيدم ديدم كه خدا هم خنديد...


 

Posted by محمد طاهريان at September 26, 2004 5:00 AM
Comments

ما را چه نيازي به شراب!
همان مي ازلي ما را بس.
همان مستي بدوي ما را كفايت.
همان خنده ي خدايي اين زخم كهنه ي اساطيري را به خوبي مرهم است.
ما را چه نيازي به شراب!

Posted by: بوف بصير at September 30, 2004 11:48 PM

به نام دوست
سلام جناب طاهريان
سپاسگذارم از حضور شما در آشيان مجازي حقير
چشم بستندم كه دنيا را مبين
دل ز دنيا كنده ام من پيش از اين
مال دنيا مال دنيا اي كريم
با تو در دنيا و عقبا ننگريم
ديده ام بس چشم باز بي حضور
مانده از ديدار آن دلدار دور
وي بسا خلوت نشين پاكباز
چشم بسته رفته تا درگاه راز
آن كه چشمم داد بينايي دهد
سينه را انوار سينايي دهد

Posted by: مرضیه at September 29, 2004 5:06 PM

سلام...مرسي به خاطر پيام قشنگي كه گذاشته بودي...خيلي به دلم نشست

Posted by: bahar at September 29, 2004 4:52 PM

به نام آنكه سبزترين است
سلام جناب طاهريان
هماره از خواندن متون شما سرشار مي شوم.
اين احساس ناب را مي ستايم كه چنين عاشق است.
آرزويي است جاويدان
بود آيا كه ز ديوانه خود ياد كند
آنكه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت
باشد كه مهربانترين بر اين سياه نامگان هميشه بخندد.
پايدار باشيد.

Posted by: مرضیه at September 28, 2004 10:02 PM

سلام!
حيف كه همين طور نشد خاطره‌اي كويري را مهمان‌ات شوم.
آخر، اگر بداني چه ها شد و چه‌ها ...
بگذريم ...
به اميد ديدار
و خوشا به حال‌ات كه خدا در روت خنديد!
_ ياد نوشته‌اي افتادم از روزهاي دور، شايد ده سال پيش. بايد بگردم پيداش كنم و ... _

Posted by: sheen at September 28, 2004 1:09 AM

سلام ,دوست اخرين روزهاي تنهاييم.
زيبايي نوشته هايت را مي ستايم.
ميتوان كاسه ان تار شكست
ميتوان پرده ان تار دريد
ميتوان فرمان داد ...
هاي اي چرخ بلند
زين پس خاموش بمان
اما
نتوان گفت....
نخوان.


فراموشم مكن...........

Posted by: gigili at September 27, 2004 11:00 AM

بمان پر توان و استوار

Posted by: Toranj at September 26, 2004 5:21 PM