October 30, 2004

نانبشته هاي سفر

     


                                فرهادتراش بيستون مهرماه 1383

Posted by محمد طاهريان at 5:41 PM | Comments (2)

سراب

سراب بيستون مهرماه 1383

Posted by محمد طاهريان at 5:19 PM | Comments (1)

October 27, 2004

در انتظار مسیحا

بازآمده از غم غروب در پرده محجوب نگاهت نشانی تمام کوچه ها را از یاد برده ام و تصویر خواستنت را بر بلندای صخره و سنگ در سراب نشانه رفته ام
بی تو سایه کدام درخت کهنسال لب پاشویه آب برایم انار چیند و کدام نسیم خنده های شیرینت را در بدایت فلسفه های نو بافته ام یادآور شود!
دلتنگ، دانه دانه در غلاف پیچیده ام و از این گوشه تنگ، ترک دیوار را دزدانه سرک می کشم، معجزه دستانت را می جویم، کاش در انعکاس آب زمزمه قدمهایت سکوتم را در هم شکند و ازین قفس لحظه ای برهاندم.

Posted by محمد طاهريان at 1:58 PM | Comments (4)

October 25, 2004

آفتابی دگر

پرنیان هم پرده نشین ملکوت شد
پیش از اینها هر از گاهی با کلامش همراه می شدم و رهنمون هایش را دورا دور در فرصت کوتاه منزل گزیدنم در واحه ملکوت بهره مند می شدم، در سایه حضورش نکته ها بسیار آموختم و او با تمامی دغدغه ها و گرفتاریهایش چونان معلمی مهربان سرگشتگی ام را در روزهای سخت بودنم فراسوی همه مرزها و فاصله ها به امید و راستی اشارتی دگر شد، حال که بر تمنای مکرر من منت گذارده و دراین سرزمین ملکوتی آسمانه لایتناهی پرنیان را بنا نهاده، آمدنش را فرصتی می دانم غنیمت و صمیمانه رسیدنش را خیر مقدم می گویم.
و بی نهایت سپاسگذارم از دوست بسیار مهربانم داریوش که در بنا نهادن این پرده  در ملکوت خواهشم را اجابت کردند و همچنین زخمه عزیز که بیش از پیش این روزها یاری ام رسانیدند

" آفتابی باید تا رنگین کمانی بر آید" 

Posted by محمد طاهريان at 12:12 PM | Comments (3)

October 23, 2004

افسون سفر

در راه که می آیم، گاه با طاق نماهای صحن و ایوان سالخورده جایی همصدا می شوم و از آن پایین می گردم بدنبال جانمایه های بودنم لابلای پیچ و تاب اسلیمی های چنبره زده روی گنبدی یا چفدی بر بلندای ایوانی
غروب که می شود لب حوض جا می مانم، پای رفتن برایم نمی ماند، آسمان با زمین گره می خورد و بنای ملکوتی اش را با صدایی آشنا و خوش الحان در کالبدی استوار میان نهانخانه پر عطشم خشت به خشت از تار و پود نگاهی که کشانیده ام تا بدانجا شکل می دهد، حی علی الصلاة  که میرسد به جانم زخمه میزند و بی تابم می کند، می لرزم، فرصتها آسان تمام می شوند و شکوه دیدار بامدادان در قامت موزون و بی سایه دوست سایه ای می شود و آهسته آهسته محو، بغض می ماند و پنجره ای بارانی کز پس آن دستی پیداست و نگاهی نگران که بدرقه ام می کند
انگار بلندترین سایه زمان گمشده ام می شوم، سایه ای که به موازات سر منشاء حضورش فزونی یافته و نارسیده به غایت خویش باز می رود
وقت بازگشت از سفرم چمدانها را که باز می کنم، همه چیز هست الا یک چیز!
دلم را...

Posted by محمد طاهريان at 7:26 PM | Comments (1)

October 19, 2004

بیستون

نام نامه نصرت و اقتدار شاهان اسطوره ای تاریخ ایران زمین، حک شده بر اندام صخره و سنگ با دستانی که از آن همه اقتدار پینه های کهنه و زخمهای عمیق را می شتاختند!
کمی آنطرف تر فرهادتراش به منزله تاریخ نانوشته بیستون در سکوتی ژرف اما بیدار در باور عامیانه مردم، خاستگاه زیباترین منظومه های عاشقانه ای می شود که در برگ برگ دفترها و خاطره ها به یادگار مانده.
مستندات را کنار می گذارم و این بار با باور زیبا و عامیانه مردم همراه می شوم، که هیچگاه به تاریخ و روایاتش اعتماد نداشته ام!
پیش از اینها مجموعه ارگ را در شهر تاریخی بم ستایش می کردم، بخاطر سیالیت حسی پنهان و باشکوه برخاسته از تاریخ گمشده هزارساله اش درفضایی نامتعین و تاویل پذیری آن به زبانی دگر، و حال بیستون را می ستایم نه بخاطر تاریخ پراقتدارش! که در آنجا صدای تیشه و سنگ را، صدای نفسهای امیدوار را می شود از دل صخره ها و شکافها شنید و بازتابش را در کسوتی دیگر از نو نگاشت، چونان سنگفرشهای پیشین ارگ که صدای سم سوارانش درذهن طنین زندگی را بارور می ساختند و فضا را بی هیچ واسطه بعدی دیگر می بخشیدند، در آن سکوت زیرپوست تراشیده کتیبه ها و رد پیدای تیشه ها می توان ضرب آهنگ زندگی را پیدا کرد، می توان سنگها و صخره ها را با نیرویی دگر پشت سر گذارد و به عشق ایمان آورد و چون کوه استوار تا ستیغ آسمان قد برافراشت، می توان عاشق ماند وبدین معنا پیدا شد، براستی عشق تمامیتی است که سندش در دل نهان می ماند و انعکاسش مهر شده بر اندام جمودات و اشیاء می خرامد، کدام سند و دفتری را می توان یافت که جای جایش عشق را پیوسته و بی هیچ کاستی نگاشته باشد؟!
...
این روزها که نبودم و بودم واحه عجیب بوی تو را گرفته، دلم نمی آید بعد از آن چیزی بنویسم، تنها تو می دانی از چه سخن می گویم، نگاه کن که چه دیوانه وار لیوان چینی و سپید چای دراین خلوت همراز لب ها و بوسه هایم شده،  بوی تو...

Posted by محمد طاهريان at 2:39 PM | Comments (1)

October 17, 2004

من و سنگها

حس غریبی است روی سنگ نبشته های لغزان
اینجایی دور از همه همراهانم و صدای تست که در میان این شکافهای ناموزون می پیچد و باز به گوشم می رسد صد چندان.
تصویر تست میان همه این تصاویر موهوم هزاران سال پیش
من تو را در خود دارم اینها با من چه می کنند، تنها ئیم را همراهند؟!
بوی خوش کهنگی، بوی خوش تو
و رقص پروانه سانت
در دل کوه
روی آب سراب و زیر سایه درخت
روی تن لغزان ماهیهاست دست نوازشگرت
مانده ام به انتظار
کاش بودی با من با همه وجودت

Posted by محمد طاهريان at 1:24 AM | Comments (1)

October 14, 2004

بي تو

تو کيستی که من اينگونه بي تو بي تابم
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

Posted by محمد طاهريان at 11:03 PM | Comments (1)

October 9, 2004

از کرمان...

کرمان و باز همان محله همیشگی در این شهرآمیخته به رنگ وبوی کهنه ادوار ستمدیده تاریخ با مذاهب رنگ رنگ و پیچیده درلایه ای از عرف غالب زمان، عجیب است که این شهرهنوز برایم عادی نشده، آن هم باگذشت این همه سال، ماههای آخریست که میهمان این شهرم واینبار هم برایم تجربه ای است تازه! زیستن دریکی ازآنهمه خانه گلین که طی این سالها از بالای پنجره کوچک خوابگاه با شوق به تماشایشان می نشستم
دورم از همه دوستان و حال ساکن یکی از همان خانه هایی هستم که بارها در کاغذهای طراحی از پشت پنجره طبقات خوابگاه به تصویر می کشیدیمشان
دیوارهای ستبر و گلین با آسمانه های گنبدی و بلند! براستی چه اندوهی ست بزرگ در ذره ذره نفسهای بی رمق وخسته اندامهای این اتاق که چونین عجیب دلتنگ می کندم، اگر این بوته یاس سپید رونده نبود وپریشانی گیسوان نسترنهای باغ  براستی نمی دانستم چه کنم با این همه دلتنگی 
همسایگانم زرتشتی اند و در نهایت مهربانی، صبحگاهان با سرود مقدسشان که نرم است و آرام وآشنا به زبان پهلوی از خواب بلند می شوم و نمازم را در جغرافیایی دورتر ازاینجا پای سجاده آمیخته به عطر دستان یگانه مهربانم به جا می آورم
گوشه غربی حیاط قفسی است با دو جفت کبوتر زیبا، یک جفت سپید و جفتی دیگر قهوه ای، وقت غروب پای نسترن باغ می نشینم و پروازشان را که به لانه باز میگردند از اوج آسمان دنبال میکنم
...
مادر بزرگ  برایم انار می چیند و با خنده های نمکین از پشت عینکهای کائوچویی وضخیم تا درگاه اتاق بدرقه ام میکند، با صدای نازکش زمزمه می کند " شبی که آواز نی تو شنیدم..."
دیگر هیچ نمی شنوم، بغض گلویم را می فشارد، سریع می دوم تا کنج خلوت همیشگی ام، کتابها و نوشته هایم را زیر و رو می کنم، می یابمش در دل و دیوانه وار درآرامشش رها میشوم، دستانم را که باز می کنم رشته گیسوانش در میان انگشتانم پیچیده، با عطری آشنا که حتی نسترنهای سپید و یاس در آن رنگ باخته اند
...
کسی نمیداند که شبها به چه شوقی این کوچه های تاریک و هراسناک را میروم و بازمیگردم.
می خواهم بگریم، بی بهانه در خلوت خویش... 

Posted by محمد طاهريان at 11:52 AM | Comments (6)