October 9, 2004

از کرمان...

کرمان و باز همان محله همیشگی در این شهرآمیخته به رنگ وبوی کهنه ادوار ستمدیده تاریخ با مذاهب رنگ رنگ و پیچیده درلایه ای از عرف غالب زمان، عجیب است که این شهرهنوز برایم عادی نشده، آن هم باگذشت این همه سال، ماههای آخریست که میهمان این شهرم واینبار هم برایم تجربه ای است تازه! زیستن دریکی ازآنهمه خانه گلین که طی این سالها از بالای پنجره کوچک خوابگاه با شوق به تماشایشان می نشستم
دورم از همه دوستان و حال ساکن یکی از همان خانه هایی هستم که بارها در کاغذهای طراحی از پشت پنجره طبقات خوابگاه به تصویر می کشیدیمشان
دیوارهای ستبر و گلین با آسمانه های گنبدی و بلند! براستی چه اندوهی ست بزرگ در ذره ذره نفسهای بی رمق وخسته اندامهای این اتاق که چونین عجیب دلتنگ می کندم، اگر این بوته یاس سپید رونده نبود وپریشانی گیسوان نسترنهای باغ  براستی نمی دانستم چه کنم با این همه دلتنگی 
همسایگانم زرتشتی اند و در نهایت مهربانی، صبحگاهان با سرود مقدسشان که نرم است و آرام وآشنا به زبان پهلوی از خواب بلند می شوم و نمازم را در جغرافیایی دورتر ازاینجا پای سجاده آمیخته به عطر دستان یگانه مهربانم به جا می آورم
گوشه غربی حیاط قفسی است با دو جفت کبوتر زیبا، یک جفت سپید و جفتی دیگر قهوه ای، وقت غروب پای نسترن باغ می نشینم و پروازشان را که به لانه باز میگردند از اوج آسمان دنبال میکنم
...
مادر بزرگ  برایم انار می چیند و با خنده های نمکین از پشت عینکهای کائوچویی وضخیم تا درگاه اتاق بدرقه ام میکند، با صدای نازکش زمزمه می کند " شبی که آواز نی تو شنیدم..."
دیگر هیچ نمی شنوم، بغض گلویم را می فشارد، سریع می دوم تا کنج خلوت همیشگی ام، کتابها و نوشته هایم را زیر و رو می کنم، می یابمش در دل و دیوانه وار درآرامشش رها میشوم، دستانم را که باز می کنم رشته گیسوانش در میان انگشتانم پیچیده، با عطری آشنا که حتی نسترنهای سپید و یاس در آن رنگ باخته اند
...
کسی نمیداند که شبها به چه شوقی این کوچه های تاریک و هراسناک را میروم و بازمیگردم.
می خواهم بگریم، بی بهانه در خلوت خویش... 

Posted by محمد طاهريان at October 9, 2004 11:52 AM
Comments

به نام مهرآفرین
سلام آقای طاهریان
مثل همیشه زلال
این متون شما سرشار میکندم
دلتنگی از آن بشر خاکیست که جدایی محبوب را بر نمی تابد.
سبز باشید.

Posted by: مرضیه at October 15, 2004 5:07 PM

عاشق قلمتان هستم.چه آرامش عجیبی در جملاتتان نهفته است.
دوست دارم از دریچه ی چشمتان این مناظر را ببینم.

Posted by: بانو at October 13, 2004 9:49 PM

... با اين از کرمان نوشتنت مرا هم ديوانه می‌کنی! هميشه آرزو داشتم از بام يکی از همان خانه‌های گلين ساختمان دانشکده را با آن کاشی های آبی و زرد زيبايش ببينم. خوشا به حالت ...

Posted by: ساغر at October 12, 2004 6:26 PM

تصاوير انتخابي نيست هنر زيباي محمد است.

Posted by: Yas at October 11, 2004 9:11 AM

تصاویر انتخابی عالی است و مطالب را آف لاین می آیم و می خوانم
پاینده باشید.

Posted by: دختر بس at October 11, 2004 1:45 AM

بهانه هاي پوچ! كنج خلوت را عطرآگين مي كند.دلتنگي ها ميرود و آنكه صبورانه دلتنگي را فشرده است سربلند سربلند سربلند و عاشق

Posted by: Toranj at October 9, 2004 1:42 PM