نام نامه نصرت و اقتدار شاهان اسطوره ای تاریخ ایران زمین، حک شده بر اندام صخره و سنگ با دستانی که از آن همه اقتدار پینه های کهنه و زخمهای عمیق را می شتاختند!
کمی آنطرف تر فرهادتراش به منزله تاریخ نانوشته بیستون در سکوتی ژرف اما بیدار در باور عامیانه مردم، خاستگاه زیباترین منظومه های عاشقانه ای می شود که در برگ برگ دفترها و خاطره ها به یادگار مانده.
مستندات را کنار می گذارم و این بار با باور زیبا و عامیانه مردم همراه می شوم، که هیچگاه به تاریخ و روایاتش اعتماد نداشته ام!
پیش از اینها مجموعه ارگ را در شهر تاریخی بم ستایش می کردم، بخاطر سیالیت حسی پنهان و باشکوه برخاسته از تاریخ گمشده هزارساله اش درفضایی نامتعین و تاویل پذیری آن به زبانی دگر، و حال بیستون را می ستایم نه بخاطر تاریخ پراقتدارش! که در آنجا صدای تیشه و سنگ را، صدای نفسهای امیدوار را می شود از دل صخره ها و شکافها شنید و بازتابش را در کسوتی دیگر از نو نگاشت، چونان سنگفرشهای پیشین ارگ که صدای سم سوارانش درذهن طنین زندگی را بارور می ساختند و فضا را بی هیچ واسطه بعدی دیگر می بخشیدند، در آن سکوت زیرپوست تراشیده کتیبه ها و رد پیدای تیشه ها می توان ضرب آهنگ زندگی را پیدا کرد، می توان سنگها و صخره ها را با نیرویی دگر پشت سر گذارد و به عشق ایمان آورد و چون کوه استوار تا ستیغ آسمان قد برافراشت، می توان عاشق ماند وبدین معنا پیدا شد، براستی عشق تمامیتی است که سندش در دل نهان می ماند و انعکاسش مهر شده بر اندام جمودات و اشیاء می خرامد، کدام سند و دفتری را می توان یافت که جای جایش عشق را پیوسته و بی هیچ کاستی نگاشته باشد؟!
...
این روزها که نبودم و بودم واحه عجیب بوی تو را گرفته، دلم نمی آید بعد از آن چیزی بنویسم، تنها تو می دانی از چه سخن می گویم، نگاه کن که چه دیوانه وار لیوان چینی و سپید چای دراین خلوت همراز لب ها و بوسه هایم شده، بوی تو...
اقتدار چنان در نقش اين سنگها نرم ميشود كه تو گوئي داريوشي نبوده است و فرهاد مي ماند و عشق اينجا مردم به نام عشق آشنا ترند تا اقتدار داريوش كبير
Posted by: Pranian at October 22, 2004 12:23 AM