در راه که می آیم، گاه با طاق نماهای صحن و ایوان سالخورده جایی همصدا می شوم و از آن پایین می گردم بدنبال جانمایه های بودنم لابلای پیچ و تاب اسلیمی های چنبره زده روی گنبدی یا چفدی بر بلندای ایوانی
غروب که می شود لب حوض جا می مانم، پای رفتن برایم نمی ماند، آسمان با زمین گره می خورد و بنای ملکوتی اش را با صدایی آشنا و خوش الحان در کالبدی استوار میان نهانخانه پر عطشم خشت به خشت از تار و پود نگاهی که کشانیده ام تا بدانجا شکل می دهد، حی علی الصلاة که میرسد به جانم زخمه میزند و بی تابم می کند، می لرزم، فرصتها آسان تمام می شوند و شکوه دیدار بامدادان در قامت موزون و بی سایه دوست سایه ای می شود و آهسته آهسته محو، بغض می ماند و پنجره ای بارانی کز پس آن دستی پیداست و نگاهی نگران که بدرقه ام می کند
انگار بلندترین سایه زمان گمشده ام می شوم، سایه ای که به موازات سر منشاء حضورش فزونی یافته و نارسیده به غایت خویش باز می رود
وقت بازگشت از سفرم چمدانها را که باز می کنم، همه چیز هست الا یک چیز!
دلم را...
با من قدم مي گذاري ميان همه اسليمي ها با تو همگام مي شوم درطاق نماهاي صحن و ايوان. دست مي شوم خيسي گونه هايت را چشم مي شوي براي ديدن تمام حضورم. ميخندم آنگاه كه مي روي لبخند ي بغض دار مي گرئي ميان اينهمه خاطره كه تاب رفتن در تو نيست. جا بگذار و زندگي كن جا بگذار و عشق را بخاطر بسپار
Posted by: Yas at October 24, 2004 2:48 PM