بازآمده از غم غروب در پرده محجوب نگاهت نشانی تمام کوچه ها را از یاد برده ام و تصویر خواستنت را بر بلندای صخره و سنگ در سراب نشانه رفته ام
بی تو سایه کدام درخت کهنسال لب پاشویه آب برایم انار چیند و کدام نسیم خنده های شیرینت را در بدایت فلسفه های نو بافته ام یادآور شود!
دلتنگ، دانه دانه در غلاف پیچیده ام و از این گوشه تنگ، ترک دیوار را دزدانه سرک می کشم، معجزه دستانت را می جویم، کاش در انعکاس آب زمزمه قدمهایت سکوتم را در هم شکند و ازین قفس لحظه ای برهاندم.
همه جاي اين صفحه چنان بوي عشق پيچيده كه شرم حضور دارم و تو كه باورت پر شده از اينهمه ....
Posted by: Yas at October 30, 2004 2:06 PMسلام اولا
قلمات ملاحتي روزافزون مييابد دوما
قدم دوست عزيزت پرنيان بر چشممان سوما
خواستم خيلي به ديدارت بشتابم كه به خاطر هزار مشكلات ناگفتني همه چيز بر هم ريخت چهارما
...
...
...
انتظار، رويت تمام آينه ها خالي از زنگار.انتظار، نور ،انتظار معناي بودن ،حس تو حس همه ما،و در انتظار مسيحا ماندن و دست مسيحائي اش ...
كوتاه است
كوتاه
من لوگوي بالا را بسيار پسنديدم چراكه روياهايم را درآنها روشنتر ديدم
باآرزوي توفيق روزافزون . عباس دارابي