October 27, 2004

در انتظار مسیحا

بازآمده از غم غروب در پرده محجوب نگاهت نشانی تمام کوچه ها را از یاد برده ام و تصویر خواستنت را بر بلندای صخره و سنگ در سراب نشانه رفته ام
بی تو سایه کدام درخت کهنسال لب پاشویه آب برایم انار چیند و کدام نسیم خنده های شیرینت را در بدایت فلسفه های نو بافته ام یادآور شود!
دلتنگ، دانه دانه در غلاف پیچیده ام و از این گوشه تنگ، ترک دیوار را دزدانه سرک می کشم، معجزه دستانت را می جویم، کاش در انعکاس آب زمزمه قدمهایت سکوتم را در هم شکند و ازین قفس لحظه ای برهاندم.

Posted by محمد طاهريان at October 27, 2004 1:58 PM
Comments

همه جاي اين صفحه چنان بوي عشق پيچيده كه شرم حضور دارم و تو كه باورت پر شده از اينهمه ....

Posted by: Yas at October 30, 2004 2:06 PM

سلام اولا
قلم‌ات ملاحتي روزافزون مييابد دوما
قدم دوست عزيزت پرنيان بر چشم‌مان سوما
خواستم خيلي به ديدارت بشتابم كه به خاطر هزار مشكلات ناگفتني همه چيز بر هم ريخت چهارما
...
...
...

Posted by: sheen at October 29, 2004 11:15 PM

انتظار، رويت تمام آينه ها خالي از زنگار.انتظار، نور ،انتظار معناي بودن ،حس تو حس همه ما،و در انتظار مسيحا ماندن و دست مسيحائي اش ...
كوتاه است
كوتاه

Posted by: Parnian at October 28, 2004 4:09 AM

من لوگوي بالا را بسيار پسنديدم چراكه روياهايم را درآنها روشنتر ديدم
باآرزوي توفيق روزافزون . عباس دارابي

Posted by: abbas at October 27, 2004 8:18 PM