November 20, 2004

يادگاري در بي نشان ها


                             شبستان زيرزميني مسجد جامع سمنان- بهار 1382

نه به پاي خويش آمده ام كه پاي برگشت باشدم و نه به فرمان عقل نكته سنج كه منفعت دنيا و آخرت به حسابي ژرف برايم رقم خورده باشد، من به فتواي دل خويش آمده ام، وراي همه اعتقادات، آيين ها، بايدها، نبايدها.
بايدي نبود كه حال كشاكشي باشد با جذبه اي ديگر، با نبايدي كه گاه و بي گاه وسوسه ام كند، گويي انتخاب شده ام كه انتخاب كنم، آزموده شده ام تا بيازمايم، جوهري را كه درون را ملتهب مي سازد و نيازم را پر عطش تر.
ماه ها گذشته است و سالي است كه در اين التهاب معني خواستن را با تمامي حواس و بي هيچ كدام ذره ذره چشيده ام...

...
امروز تو را دارم و هيچ كم ندارم، گو اينكه چهار ديوار خلوتم را كه جاي جايش آميخته است به بوي تو، نفسهايت و نقش موزون ات باز گيرند و بي هيچ پناهي رهايم كنند!
بگذار اين بار هم بي پرده سطر سطر واحه را از نقش تو بيارايم، تا اين خانه هنوز باقيست، بگذار برگها را ورق زنم و تو را تكرار كنم
...
آخرين رشته هاي به يادگار مانده گيسوانت را از زمين جمع مي كنم، مي بوسمشان با اشك، مي نشانم دانه دانه در شيرازه اولين برگ سوره نور و با آخرين نگاه ها ابعاد حجم سيال چهار ديوار خاطراتم را تا زماني ناپيدا بدرود مي گويم.

Posted by محمد طاهريان at November 20, 2004 1:09 AM
Comments

خاطرات ماندنشان كافيست تا همه چيز بماند. دلتنگ آنچه مي رود از دست مباش. جوهري كه درونت را ملتهب نگهدارد و تويي كه نياز را پرعطش تر احساس كني همه چيز را به تو بازخواهد گرداند. آنكه مي بخشد خود نيز نقش ها و نفس ها را از خيال به واقعيت مي كشاند. ما خويش مي بينيم خويشتن را در آيينه روحي قدسي به همان توكل بايد

Posted by: Parnian at November 20, 2004 1:37 PM