
نه به پاي خويش آمده ام كه پاي برگشت باشدم و نه به فرمان عقل نكته سنج كه منفعت دنيا و آخرت به حسابي ژرف برايم رقم خورده باشد، من به فتواي دل خويش آمده ام، وراي همه اعتقادات، آيين ها، بايدها، نبايدها.
بايدي نبود كه حال كشاكشي باشد با جذبه اي ديگر، با نبايدي كه گاه و بي گاه وسوسه ام كند، گويي انتخاب شده ام كه انتخاب كنم، آزموده شده ام تا بيازمايم، جوهري را كه درون را ملتهب مي سازد و نيازم را پر عطش تر.
...
امروز تو را دارم و هيچ كم ندارم، گو اينكه چهار ديوار خلوتم را كه جاي جايش آميخته است به بوي تو، نفسهايت و نقش موزون ات باز گيرند و بي هيچ پناهي رهايم كنند!
بگذار اين بار هم بي پرده سطر سطر واحه را از نقش تو بيارايم، تا اين خانه هنوز باقيست، بگذار برگها را ورق زنم و تو را تكرار كنم
...
آخرين رشته هاي به يادگار مانده گيسوانت را از زمين جمع مي كنم، مي بوسمشان با اشك، مي نشانم دانه دانه در شيرازه اولين برگ سوره نور و با آخرين نگاه ها ابعاد حجم سيال چهار ديوار خاطراتم را تا زماني ناپيدا بدرود مي گويم.
خاطرات ماندنشان كافيست تا همه چيز بماند. دلتنگ آنچه مي رود از دست مباش. جوهري كه درونت را ملتهب نگهدارد و تويي كه نياز را پرعطش تر احساس كني همه چيز را به تو بازخواهد گرداند. آنكه مي بخشد خود نيز نقش ها و نفس ها را از خيال به واقعيت مي كشاند. ما خويش مي بينيم خويشتن را در آيينه روحي قدسي به همان توكل بايد
Posted by: Parnian at November 20, 2004 1:37 PM