يكسال مىشود كه اين خانه در ملكوت محرم خلوت لحظهها و شبانههايم شده، خانهاى كه واحه نام گرفت تا مگر برهاندم از آنهمه واهمه و وهم در روزهاى بىتابى و برافروختگى و دلمردگىام.
آن روزها عجيب مىگريختم از خودم، مردم و هرآنچه بود و نبود، مىخواستم تنها بمانم، تنهاى تنها بى هيچ نشان و آشنايى. برايم سخت بود ديدن بنايى كه پيش چشمانم فرو ريخته بود، اعتقاداتم! شكسته بودم، بريده و خالى از چيزى براى توسل و حضورى براى ايمان.
به هزار تقلا سفر كردم از شهرى كه مدتها ميهمانش بودم، از كرمان تا نياوران! با آنهمه راه باز هم فاصلهاى نبود، دانشكده همان دانشكده بود و زمان همان زمان و گاه سختتر! تهى از عشق، سرگردان در مسير پرتكرار خاطرهها مىرفتم با درد و نمىرسيدم
از آنهمه شلوغى بيزار بودم، از چهار ديوار اتاقم كه بعدها كالبد محصورش مفهومى بىبعد در فضاى نابترين و باشكوهترين لحظات زندگىام يافت. بيرون نمىآمدم، فلسفه هنر مىجويدم و به خود مىپيچيدم از آنهمه تكرار، تزها و محصولاتى كه در پى آنتىتزها مىآمدند و مىرفتند:
كانستراكشن، مدرن، پستمدرن، پساپستمدرن، ديكانستراكشن ووو...
گاه به گاه داريوش با آن همه دورى از ديار غربت با حرفها، شعرها و مثنوى خواندنش آرامم مىكرد، بيش از هر چيز انتظار شنيدن صدايش را مىكشيدم، لحن صحبتش و كلامش عجيب برايم دكتر سروش را تداعى مىكرد.
چهارشنبه بود اما خاطرم نيست كدام روز از ماه! زمين پر بود از برگهاى خشك چنار، يادم نمىرود ده و نيم صبح بود كه براى اولينبار داريوش را مىديدم، به همراه ساغر آمده بود، تنها بودم با كتابى از شهيد عينالقضات در دستم. آن روز بهانهاى شد براى پردهنشينىام در ملكوت، يكدل نبودم، براي پيوستن به اين حلقه، كوچكتر از آن بودم كه در همسايگى كسانى بنويسم كه صاحب قلمند و صاحب انديشه، جز دنيايى دلتنگى و خستگى چيزى نداشتم براى گفتن، حتى به سختى انگشتانم روى بوم و كاغذ مىلغزيدند تا طرحى تازه زنند و حرفى دگر.
شبى بى بهاته اين بناى كوچك در ملكوت شكل گرفت و واحه آغاز شد با همه خستگى و تهىدستى، برايم غريب بود خانهى نو ولى خوشحال بودم ازينكه درهواى كسانى نفس خواهم كشيد كه نشان دارند از ملكوت. بىتفاوت از كنار واحه مىگذشتم بىآنكه بدانم روزى اين خاك عاشقم مىكند!
ديگر واحه برايم تنها واحه نبود، كه طلوع سرزمين عاشقىام بود، بوى كسى در واحه مىپيچيد و مرا با خود مىبرد، طرحهايم همه او شد و حرفهايم همه او، آرامشم را از او يافتم و توان دوبارهام را. و اگر نفسى هم هست هنوز نفس ياسى است كه چونين در سينهام ماوا گرفته و هر روز بيش از پيش مىخواندم.
كاش مىدانستيد چقدراين خانه را دوست دارم و همسايگانم را! همسايگانى كه در كنارشان قدم برداشتم و بزرگ شدم و آموختم معنى دوست داشتن را.
امروز نمىدانم چه مىگذرد بر ملكوت! ملكوتى كه سخنان پردهنشينانش سخن دل بود و آسمان خانهيشان آبى! نفسم مىگيرد وقتى مىبينم از خانهها رفته هوايى كه مرا روزى چونين با خود برد و آشنا كرد، آيا امروز هم خستهاى دگر چون من كه روزى به مهر پناهش داديد اگر رسد مىتواند دمى آرام گيرد؟!
نمىدانم ميان اين همهمه صداى لرزان من مىرسد يا نه؟
كاش بشنويد
كه دلتنگم، دلتنگ شماهايى كه امروز شما نيستيد!
به نام سبزترين
سلام جناب طاهريان
به راستي من نيز ندانستم كه چگونه مايي كه گاهي ادعاهايمان تا عرش ميزسد گاه عمل چنين عمل مي كنيم.
نمي دانم چه مي شود كه عده اي كه همدل مي نامند يكديگر را چرا يكباره آيين ديگري مي سازند .
هماره رفتارهاي چنيني ما را از ادامه راه تكامل باز داشته در راه رسيدن به اجماعي ناب بايد گذشت نمود به ديده اغماض نگريست و به مشتركات
دامن زد .اين چنين است كه مي توان گامهاي دوستي هاي ملكوتي را نيز پايدارتر نمود.
باشد كه ما از رهروان طريقت عشق و آزادگي باشيم.
اميد كه خانه مهرتان تا هميشه سرشار از نور و نشاط باشد.
باقي بقايتان.
سلام
با اندکی تاخیر یک ساله شدنِ نقش هایت را در این گوشه ملکوت، به کلامی کوتاه تبریک می گویم.
زمانی با نوشته هایت آشنا شدم که معلوم بود از درد بم سخت درد ناک هستی و کلام های کوتاهت را آنجا دیده بودم.
پایا و همیشه پویا باشی.
باقی بقایت.
دوست خوبم خیالت راحت باشد. دلخور نشدم. گاه باید کمی از خودشیفتگی درآمد و حقایق را برای عزیزانی چون تو بیان کرد تا مبادا در بی خبری بمانی.
کاملا می فمهم ترا و از نوشته های زیبایت قدردانی می کنم.
مبادا گرد غربت در خیال تشنه ات بنشیند. ...
با سلام به صدای خوش شاعر، که عطر کلام و نگاهش از خاک معصوم زادگاه ام بر می خیزد . دوست عزیز انسان هم حیوان است و به قول "دیوانه ای" حیوانی که بر روی دو پا راه می رود. تا بحال نگاه روباه و حیوانهای دیگر را در نگاه انسانی نجسته ای؟ دین اسلام ساخته دست بشر است مثل دین های دیگر و این دین هم مثل همه دینها و ایدئولوژیهای دیگر نارساییهای خود را دارد. می دانی چرا حلقه ملکوت رفته رفته خالی می شود؟ برای اینکه هستند کسانی که خود هر چه در دل دارند می گویند اما طاقت شنیدن نظر کاملا متفاوت را ندارند. البته عده ای هم به این نتیجه می رسند که در حلقه ملکوت جایی ندارند و در پی حلقه ای دیگر هستند.
ما انسانها از دنیای متفاوتی می آییم و رنگ خداهایمان هم متفاوت است. چه خوب بود "دین انسان، اسلام " و دیگرانی که از قدرت در جامعه ای برخوردارند می توانستند وجود خداهای دیگری را هم لمس کنند و در پی لگد اندیشه های دیگر نباشند. شاید آنوقت واژه بهشت می توانست در حقیقت به رقص آید.
امید است واژه ای سبب سوتفاهم نشود. شمای جوان را بسیار ارزش می گذارم. شما سرمایه های مملکت من هستید و امیدوارم از شما بخوبی نگهداری شود.
با سپاس حمیرا
لطيف، دوست داشتني، و آرام ! آنقدر در اين بلواي ملكوت قشنگ نوشتيد كه بي خود دلم براي مهربان بودن تنگ شد!
Posted by: Parnian at November 23, 2004 11:58 AMسلام. متن زيبايي نوشتيد. واحه شما خانه دل همه كساني ست كه به شما سر مي زنند. شاد باشيد.
Posted by: ترانه جوانبخت at November 23, 2004 7:19 AM