December 26, 2004

يلدا

                    يلدا


يك ساله شده‌ام با تو در شب يلدايي پيش. شمع‌ها بود و من ! و چه تنها‌تر از پيشم در اين كوير وقتي تو قاب پنجره را مي‌شكني و پر مي‌گيري در خيال من

Posted by محمد طاهريان at December 26, 2004 11:21 AM
Comments

واقعا از ديدن اين نقاشي ها انسان احساس يك رهايي مكنه . رهايي از اين دنيا رهايي از زندگي.واقعا زيباست اين احساسي كه با اولين نگاه به انسان دست مي دهد.(لطفا اين وبلاگ را بيشتر گسترش دهيد با اثاري بيشتر)
هر چه دل تنگت مي خواهد بگو ( آقاي محمد طاهزيان با تشكر )

Posted by: امين at January 31, 2005 3:29 AM

كاش يلدا يه روز بود.

Posted by: محمد رضا گراوند at January 25, 2005 4:14 PM

كاش يلدا يه روز بود.

Posted by: محمد رضا گراوند at January 25, 2005 4:14 PM

زیباست، زیبا. خیلی . دلم برای نیم تنگ شده. حداقل هرزگاهی به قول مسیحا یه فوتی توش می کردم یه کم خالی می شدم. دیگه فوتم نمی تونیم بکنیم

Posted by: امین at January 2, 2005 1:03 AM

چه رهايي عجيبي تو اين نقاشي است....

Posted by: ErfaneH at December 30, 2004 11:08 AM

و مگر چقدر توان در من است ؟ كه ببينم و هيچ!

Posted by: Yas at December 28, 2004 12:52 PM

سلام آقاي طاهريان

كار تان بسيار زيبا بود. چه بزمي داريد! خوش به اقبالتان .

پايدار باشيد

Posted by: جواد_ق at December 27, 2004 11:14 PM

به نام آنكه نقش زد اين دايره مينايي
سلام
واقعا از مشاهده تصاوير بكر شما سرمست مي شوم.
احساس مي كنم آنچه در كلام نمي گنجد در آثار شما موج مي زند.
گويي نقشواره هاي آسمان جاري مي شود بر سپيد كاغذ.
سبز باشيد.

Posted by: مرضیه at December 27, 2004 3:06 AM

اين كارهايى كه براى تو عزيز، دل مشغوليت است و گاها با تواضع خط خطى مي نامى(!) آنقدر زيبايند و در نگاه همچون منى دلباخته’ نقشِ خطوط، فريبنده و مسلط در بازى تصاوير كه انگار من را به دنياى خود مى برند!

محمد جان، كارهايت ستودني اند، ستودني، چه نقاشي ها و چه عكسها......و من با حسرتي ديرين وراندازشان مي كنم، بارها و بارها!.......دنياي نقاشي، دنياي گم شده من است!.......و اين نقشاي زيبا!....كاش مي شد كه كارهايت را بيشتر ببينم.......

Posted by: کامه at December 26, 2004 11:18 PM

بارها و بارها از كنار قاب شكسته روياها مي گذريم، بي آنكه به ياد داشته باشيم كه خرده شيشه هاي ياد هنوز پراكنده اند و باز زخمي تر از پيش به كنج سرد تنهايي پناه مي بريم!

محمد جان، يك سوال! اين نقاشيها كارهاي خود توست، اينطور نيست؟

Posted by: کامه at December 26, 2004 6:27 PM

چگونه در چنین خیال زیبایی می توانی احساس تنهایی کنی، خیال؟

Posted by: خیال تشنه at December 26, 2004 12:39 PM

امان از يلداهاي بي كسي و غربتي كه تمامي ندارد.

Posted by: پرنيان at December 26, 2004 12:06 PM