January 28, 2005

شمسه در آب

           


 


بي تاب بودم، اندوه قاب های تهی از رنگ را و طرح جاودانه تو كه درخاطره آب انعكاس هزار رنگ بود و بی رنگ
محو تماشای تو بودم در رقص باد و زمزمه رود...
مرور می كنم لحظه ها را تنها در تكرار صدایی كه اين روزها هزاران هزار بار شنيده‌ام، در پيچ و تاب ماهی‌ها روی خاك و پرسه نگاه تو كه تاب ديدن نداشت.
...
خاك نمناك می شود در نمزده گی باران، آهسته می‌خوانی، تبدار می‌مانم در حضور آفتاب، روی كهنگی درگاه، ميان طرح نشكفته گل‌ميخ ها
شكوه مرمرين زمان است در توالی نت‌های سياه و سپيد و من تنها سكوت می‌شنوم و نگاهت می‌شود فرياد
ترنم باران و بازی آفتاب از افقی كه ديگر دلگير نيست
رسيده‌ايم تا سجود درايوانی ساكت و امن، حوضی در ميان و ماهی‌ها سرخ، نشسته‌اند به تماشا كه برايت آب بريزم، كه برايم آب بريزی
كه وضو بگيرم، كه وضو بگيری
كه دعا بخوانم، كه دعا بخوانی
كه بمانم، كه بمانی
بمانی، بمانی، بمانی...
نه!
دستانت را منتظر نمی‌گذارم، قلم را می‌گیرم و می‌نویسم سطر سطر واحه را از تو
پررنگ‌تر و بی‌تاب‌تر
صدایت می‌كنم و دستانت را به نجوای آشنای هر شبم می‌سپارم، بوسه و بوسه...
این بار آمده‌ای، می‌دانم
می‌دانم
بوی یاس می‌آید...

Posted by محمد طاهريان at 11:18 PM | Comments (5)

January 4, 2005

...

دلتنگ توام ...
و
بهانه گیر
و تو غریب تر از پیش می‌ماني
یاس من
دوستت دارم همين...

Posted by محمد طاهريان at 1:59 PM | Comments (11)