
بي تاب بودم، اندوه قاب های تهی از رنگ را و طرح جاودانه تو كه درخاطره آب انعكاس هزار رنگ بود و بی رنگ
محو تماشای تو بودم در رقص باد و زمزمه رود...
مرور می كنم لحظه ها را تنها در تكرار صدایی كه اين روزها هزاران هزار بار شنيدهام، در پيچ و تاب ماهیها روی خاك و پرسه نگاه تو كه تاب ديدن نداشت.
...
خاك نمناك می شود در نمزده گی باران، آهسته میخوانی، تبدار میمانم در حضور آفتاب، روی كهنگی درگاه، ميان طرح نشكفته گلميخ ها
شكوه مرمرين زمان است در توالی نتهای سياه و سپيد و من تنها سكوت میشنوم و نگاهت میشود فرياد
ترنم باران و بازی آفتاب از افقی كه ديگر دلگير نيست
رسيدهايم تا سجود درايوانی ساكت و امن، حوضی در ميان و ماهیها سرخ، نشستهاند به تماشا كه برايت آب بريزم، كه برايم آب بريزی
كه وضو بگيرم، كه وضو بگيری
كه دعا بخوانم، كه دعا بخوانی
كه بمانم، كه بمانی
بمانی، بمانی، بمانی...
نه!
دستانت را منتظر نمیگذارم، قلم را میگیرم و مینویسم سطر سطر واحه را از تو
پررنگتر و بیتابتر
صدایت میكنم و دستانت را به نجوای آشنای هر شبم میسپارم، بوسه و بوسه...
این بار آمدهای، میدانم
میدانم
بوی یاس میآید...
واقعا كه من بوي ياس را اينجا احساس كردم ــــــ خوشحالم» از اينكه اينجا را يافتم ـــــــ غمگينم » از اينكه دير يافتم ـــــــــ از كارگاه به اينجا رسيدم ـــــــ از هنر زيبايتان ــــــــ آن بالا آدرس نوشتم اما شما كجا و من كجا ــــــ هنرمند بماني.
Posted by: mina at February 2, 2005 11:01 PMواحه بوي باران و ياس گرفته , بوي خاك نم دار .فصلي نو است انگار .مبارك است اين همه تازگي
Posted by: ishaarat at February 2, 2005 12:26 AMسلام.. آهنگ وبلاگت خيلي عالي بود... نوشتت هم بايد كامل بخونم ..
Posted by: ... at January 31, 2005 11:56 AMصداي اذان ظهر مي آيد. بوي آب است و سختي سنگهايي سياه كه در زمين كاشته شده اند و ارتفاعي بلند از قامت سپيد برف كه سجده مي كند بر عظمت خورشيد، آب مي شود، بخار!
وضو گرفته است و آماده مي شود براي نماز، با يك نوار سبز براق كه در ميان انگشتان كشيه اش تاب مي خورد و بازي ميكند، در كنار گردش هميشگي بلورهاي تسبيح!
زير لب ذكر مي خواند.......!
همين است محمد جان، همين!
Posted by: کامه at January 30, 2005 9:35 AMانتظار دستهاست كه قلم را شكوفا مي كند. باور دارد تو را و باش كه مي ماند
Posted by: Parnian at January 29, 2005 10:36 AM