February 5, 2005

وسوسه عاشقي



                  طراحي با مداد، بهمن 1383
     
اوج مي گيرم در نگاهت، بالاتر و بالا، و باز مي بينم كوچكي ام را در آفتابي ترين شعر حضورت
كاش مي توانستم بنويسم وقتي بوي ياس مي آيد و عطر نارس سيب هاي وحشي
كاش مي توانستم بنويسم وقتي امشب در آبي پراهنت چشمانم را بسته ام
كاش مي توانستم بوي تنت را شبانه از خدا براي خدا تا ابد بدزدم
كاش...
امشب پرم از بهانه، نبايد مي گفتم و گفتم! بگذار دل به بهانه تو بمانم بي بهانه
سر بر سينه تو بگذارم و آرام، آرام، آرام...

Posted by محمد طاهريان at February 5, 2005 2:43 AM
Comments

ey kash man ham emshab bahaneyi dashtam ta bishtar az in delam havaye ghorub ra neshanam nemidad.......

Posted by: Mina at February 10, 2005 9:34 PM

پر مي كشي در رقص مهتاب، با دلي پر از بهانه. بال بگير كه دل بي بهانه دل نيست. مي نويسي و مي كشي و مي نالي كه ناتوانم!؟ توانائي ات چيست؟ كاش بهانه ها بمانند بي آنكه قدرت دستها ، افق ديد و صلابت كلامت و از آن مهمتر صداقت و سادگي تو را از تو بگيرند. بمان با بهانه و بي پروا

Posted by: پرنيان at February 5, 2005 10:38 AM

چه زيباست وسوسه عاشقي ، چه زيباست عشق براي آناني كه روح بلندي دارند ، براي اينان عشق سازنده است و عامل رشد، تكامل عشق و اوج گرفتن و اوج ، اوج ، اوج.

Posted by: blueskyآسمون آبی at February 5, 2005 10:34 AM

محمد جان، اين تصوير زيبا از بانويي رقصان، انگار كه پري كوچكي است كه از ميان دريا و امواج رو به آسمان آورده! چه زيبا نقش دلتنگي مي آفريني و چه خوش مي نويسي عزيز، هميشه.

Posted by: کامه at February 5, 2005 4:22 AM