March 24, 2005

از نانوشته ها



ايوانی فراخ با بازشوهای ارسی و تمام قد. همه چيز بوی خاك می‌داد. می‌شد تمام باغ را يك نفس دويد و خسته نشد. ديوانگی محض بود اين همه راه را از جاده های بريده و مال‌رو آمدن، آن هم درست وقتی كه هنوز برف بود و هوا سرد...
بابانوروز با آن صورت چروكيده و سيلی‌خورده از سرما، با آن موهای سپيد، صدایی پر نشاط داشت. تنها زندگی می‌كرد. همدم روزها و شبهای زندگی‌اش كهنگی اندام همین عمارت بود و بس. با سه چهار مرغ و خروس و يك گاو.
- از ميراث اومدی پسرم؟
- بله پدر جان، اين هم نامه!
- قبولت دارم، من كه سواد ندارم. اما با اين همه دفتر و دستك حتما همين‌طوره که می گی! بگو حقوق من پیرمرد رو  زياد كنن، ماهی ده هزار تومن وصله جايی نمی‌شه.
- من مهندس نيستم پدرم! اما... اما... ده هزار تومن! يعنی چی؟!
دلم عجيب گرفت. نگاه گرم و پر اميدش را ورانداز می‌كردم، با آن كلاه پشمی و خاك گرفته كه انگار سالهای سال شسته نشده بود، می‌رسيد تا پشت پلك‌های نيمه بازش. به سختی  سر تا پایم را می‌پائيد. مهربان بود با آن همه سختی و ساكت بودنش.
گفتم: «من برای میراث كار نمی‌كنم اما به روی چشم، حتما بهشون می گم». كليد تمام اتاق ها را به من داد و گفت: «مراقب باش جایی روی سرت آوار نشه. اينجا خیلی كهنه است و خراب. كسی كه به دردش نمی‌رسه! همين می‌شه ديگه، من هم كه یه پام لب گوره و حتی نای بالا رفتن ندارم». آهی كشيد و گفت: «كاری بود بلند صدا كن. گوشم سنگينه و چشمم كم سو».
نگاه از من برگرداند و آفتاب را خيره شد.
تازه آفتاب زده بود بر تن فرسوده و پر خاطره اين كوشك؛ كوشكی كه خدا می‌داند چه خاطراتی در كالبد خويش به يادگار دارد از حكام قجری و سر خوشی هاشان. حالا چه تنها مانده بود و خسته، پر درد، پر غم. مثل من كه تنها بودم و هركجا پی تو سرگردان.
نشستم لب حوض، پای درختی پير و كهنسال، مات و مبهوت كليدهای زنگ‌زده را نگاه می‌كردم. از خودم به تكرار می‌پرسيدم: « اينا واسه چی دست من مونده؟! پس كجا هستن اين صاحبان صاحب منصب و شكوه به تاراج رفته!»
...
نگاه تو بود روی منحنی آب كه چون ماهی سرخ  دلم  پيچ و تاب می‌خورد  و می‌رقصید و می‌چرخاند نگاهم را تا بازی چشمانت. بوی بهار می‌داد همه جا، تو بودی و هوای تو كه دلم را عاشق همه جا می‌كرد و آفتاب را زير پوست يخ‌زده صورتم، داغ  و نرم.
سكوت بود زير بال مرغان بهار.  و چه آوازی آشنا، نو، میان خشت‌های كهنه باغ و شاخه های انار و سپيدارهای بلند...
بابانوروز بلند صدایم کرد: «بيا مهندس، يه چایی قندپهلوی داغ.  خيلی وقته نشستی لب حوض، يخ می‌زنی پسر». از همان دور بلند داد زدم: «ممنون بابا جان، شرمنده! حسابی افتادین تو زحمت!»
بوی هيزم آدم را مست می‌كرد و داغ! می‌خواستم تمام باغ را بدوم، با تو، كنار نفس‌هایت. چه نزديك بودی با هر قدم، می‌شد خوب حس كرد، تو را و آن نگاه گرمت كه سرما را از من می‌گرفت و دلم را پرواز می‌داد. تا كجاها كه نرفتیم! ديوانه تر از هميشه، می‌رفتيم و بلند بلند می خوانديم سرود اولين بهار با هم بودن را، سرود باران، وقتی نم نم باران می‌زد و من و تو آزادتر از هميشه پر می‌كشيديم در نگاه هم. از نگاهم که دور می ماندی، قايم می‌شدی و می‌خواستی كه برگردم و پيدایت كنم. تا نزديك می‌شدم داد می‌زدی و می‌‌گفتی: «هيچ وقت پيدام نمی‌كنی، نگرد!» می‌گفتم: «گشتم نبود نگرد نيست! باشه شيطون بلای من! درستت می‌كنم، صبر كن گيرت بيارم، اون وقت می‌فهمی! سر به سر محمدی می ذاری؟!» می‌گفتی: «طفلك محمدی! دلم سوخت! الكی كه بهش نمی‌گن مش‌مولك!»
گفتی: «سردمه محمدی!» و اين كافی بود برای گره خوردن دستها تا بلندای قامت خوشتراش و موزونت. محكم و  بی انتها تا هوای ‌بوسيدن و ‌بوئیدنت...
بابانوروز بلند گفت: «بابا جان چایی از دهن افتاد، به چی زل زدی اونجا لب حوض، مريض می‌شی ها ا ا ...» تازه يادم افتاد كه خيلی وقت است صدایم كرده برای يک چای داغ قند پهلو.
ایستاده بودم و نگاه می کردم.اوركت ارتشی اش چقدر وصله داشت! من را به ياد دل خودم مي انداخت. چه ساكت بود! صدای ميل‌بافتنی هایش بود و خس خس نفسهای خسته اش که  سکوت زمان را،خالی، پر، رج به رج در هم می‌تنید و می نواخت به زنگی آشنا و ممتد در گوش یخ برده ام. انگار دل من بود كه گره می‌خورد و آويزان می‌شد از میل های بافتنی!
- چی می‌بافی پدرم؟
- جوراب
- جوراب؟!  زمستون كه داره تموم می شه!
- آره! اما اينجا هميشه زمستونه.
ديگر هيچ نپرسيدم. جواب تمام سوال‌هایم را گرفته بودم. بلند شدم، استكانها را لب حوض آبی زدم و گذاشتم يک گوشه روی پله ها.  دوباره استكانی را پر كردم از چای و بدو آمدم زيردرخت لب حوض. گفتم: «نازبانوی من بيا كه برات چایی ريختم. داغ داغ! باهم می‌خوريم آ... بخور كه سرما از تنت بره، امون از اين سرما! بابا نوروز می‌گه اينجا هميشه سرده!» بيدار بودی و خيره به چشمان خيسم، وقتی پلكهایم را بر هم می گذاشتم و آهسته می‌بوسيدمت. حالا هم كه بازشان می‌كنم، باز هم تویی، با پلك هايی بسته و ساكت كنج اتاق، روی سينه من...
اتاق سه دری با پنجره ارسی، و چه ديوانه ام من با بازی سبز و قرمز و زرد نور روی حرير پيرهن تو با آن موهای بلند و باز كه امروز حتما بلندترند از هميشه.
نگاهت می‌كنم و دل از تو بر نمی‌دارم، وقتی سه دری اينجا عطر تو را ميزبان شده و مرا عاشق تر...


پ ن:
و ناتمام...
انگار اين روزها ناتمام نوشتن ما شده جزئی از بودنمان كه تمام شده اما هست!
گفتم ناتمام بنويسم كه مباد از قافله عقب بمانم
و ممنون از کامه عزیز بخاطر ویرایش این نانوشته پراکنده 

Posted by محمد طاهريان at 10:21 PM | Comments (4)

March 14, 2005

نوروز من در رقص نگاهت


                                     عيدانه 


پنجره را باز می‌كنم، تا دل ماهی كوچك تنك نگيرد، چه كم است اين روزن كوچك برای دل دریايی ماهی من! تا عيد برايش پنجره خواهم كشيد، با تلالو رنگها، تكه تكه ميان چوبهای تراشيده و گره خورده درهم...
اين روزها خلوت چهار ديوار اينجا پيچيده در رنگ ها، خط ها، نقطه...


و نقطه يعنی آغاز، برای من در بی‌كران حضور تو، وقتی نفس می‌كشم با قلمم بر روی كاغذهای كاهی و می‌بری‌ام با منحنی نگاهت تا خاطره باران، تا آبی حوض و بازی مواج ماهی‌ها در انعكاس سبزينه‌ی گنبدی آرام، با كاكلی زرد و سپيد.


پنجره را باز می‌كنم، می‌دوم تا بهار، تا بوی تو، تا سماع دانه‌های تسبيح در دستان بهاری‌ تو، تا "رقص ناگاهت" ميان سجاده هر شبم


دستانم تاول زده از سختی آهن، نگاه كن ، بوسه شوقم را و خواهشم را پر عطش، پيدا و نهان در سينه. و مگر میشود كه سخترين‌ها نرم نشوند با ذكر نفس‌هايت! و نپيچند درهم ميان خطوط طرح‌هايم، اين تاولها پيش كش نوروز امسال توست و هنوز ناتمام...
يك روز برايت واحه‌تراشی خواهم ساخت تا بدانند دگرانی كه امروز من‌اند:


آری، می‌توان ذره‌ای فرهاد شد

Posted by محمد طاهريان at 3:44 AM | Comments (5)

March 5, 2005

مست ابد


                                       1383 مسجد جامع سمنان، خرداد


باز امشب...


بوی پيراهن خوش عطر مسيحای تنت
كه نه امشب
               همه شب
 آه...


   هوای و ﺗ ﻨ م

Posted by محمد طاهريان at 4:24 AM | Comments (7)