March 14, 2005

نوروز من در رقص نگاهت


                                     عيدانه 


پنجره را باز می‌كنم، تا دل ماهی كوچك تنك نگيرد، چه كم است اين روزن كوچك برای دل دریايی ماهی من! تا عيد برايش پنجره خواهم كشيد، با تلالو رنگها، تكه تكه ميان چوبهای تراشيده و گره خورده درهم...
اين روزها خلوت چهار ديوار اينجا پيچيده در رنگ ها، خط ها، نقطه...


و نقطه يعنی آغاز، برای من در بی‌كران حضور تو، وقتی نفس می‌كشم با قلمم بر روی كاغذهای كاهی و می‌بری‌ام با منحنی نگاهت تا خاطره باران، تا آبی حوض و بازی مواج ماهی‌ها در انعكاس سبزينه‌ی گنبدی آرام، با كاكلی زرد و سپيد.


پنجره را باز می‌كنم، می‌دوم تا بهار، تا بوی تو، تا سماع دانه‌های تسبيح در دستان بهاری‌ تو، تا "رقص ناگاهت" ميان سجاده هر شبم


دستانم تاول زده از سختی آهن، نگاه كن ، بوسه شوقم را و خواهشم را پر عطش، پيدا و نهان در سينه. و مگر میشود كه سخترين‌ها نرم نشوند با ذكر نفس‌هايت! و نپيچند درهم ميان خطوط طرح‌هايم، اين تاولها پيش كش نوروز امسال توست و هنوز ناتمام...
يك روز برايت واحه‌تراشی خواهم ساخت تا بدانند دگرانی كه امروز من‌اند:


آری، می‌توان ذره‌ای فرهاد شد

Posted by محمد طاهريان at March 14, 2005 3:44 AM
Comments

اين نقش است يا شعر برادر؟ من گمان می برم شعری است با خيالی پيکرينگی-يافته. و چه خوب. شعرهای زبانی ما که ديگر رو به احتضار است. پس مقدم شعر-نگاره های ما مبارک باد!

Posted by: سيبستان at March 14, 2005 8:57 PM

سلام ...بسيار زيبا بود مثل همیشه ...به یقین کلمات بهاری از دل بهاری بر می خیزد...همیشه دلتان بهار و سرشار از نسیم روح بخش الهی ...

Posted by: فانوس خیس at March 14, 2005 3:45 PM

به نام آنكه سبزترين است
سلام
اين روزها كه شميم نو شدن ها مست مي كندمان بايد ديگر بار عاشق شد . پنجره گشود و قلم زد نقشينه هايي را كه هياهو مي كنند در جانمان.ذكر هاي بهاري زمزمه كرد و انتظار كشيد طلوع ارغواني اش را .كه هر چه مي تراود از درون هبه اي كوچك است به سترگ بودنش.
سبز باشيد.

Posted by: مرضیه at March 14, 2005 12:54 PM

خوشرنگ و خوشرنگتر.
بوي بهار است كه مي پيچيد در دل واحه و سبزي و طراوت يك شوق تازه را زنده مي كند در لابلاي دستان يخي زمستان.
عيدانه دستان تو نيمه هم كه باشد باز مثل هميشه زيباست.

Posted by: کامه at March 14, 2005 11:29 AM

طرح ها يت از هر چه باشند زيبايند. اين روزها كه هنرمندي دستهايت سختي آهن را به سخره گرفته است بيشتر از فرهاد حس ات اوج مي گيرد و كاش آنكه حس تو را چنين برانگيخته و مي جنون به كامت ميريزد لايق اينهمه مهرت باشد. و هست به يقين. خوشا به تو و حالت و او و اينهمه صداقت

Posted by: پرنيان at March 14, 2005 9:35 AM
Post a comment









Remember personal info?