ايوانی فراخ با بازشوهای ارسی و تمام قد. همه چيز بوی خاك میداد. میشد تمام باغ را يك نفس دويد و خسته نشد. ديوانگی محض بود اين همه راه را از جاده های بريده و مالرو آمدن، آن هم درست وقتی كه هنوز برف بود و هوا سرد...
بابانوروز با آن صورت چروكيده و سيلیخورده از سرما، با آن موهای سپيد، صدایی پر نشاط داشت. تنها زندگی میكرد. همدم روزها و شبهای زندگیاش كهنگی اندام همین عمارت بود و بس. با سه چهار مرغ و خروس و يك گاو.
- از ميراث اومدی پسرم؟
- بله پدر جان، اين هم نامه!
- قبولت دارم، من كه سواد ندارم. اما با اين همه دفتر و دستك حتما همينطوره که می گی! بگو حقوق من پیرمرد رو زياد كنن، ماهی ده هزار تومن وصله جايی نمیشه.
- من مهندس نيستم پدرم! اما... اما... ده هزار تومن! يعنی چی؟!
دلم عجيب گرفت. نگاه گرم و پر اميدش را ورانداز میكردم، با آن كلاه پشمی و خاك گرفته كه انگار سالهای سال شسته نشده بود، میرسيد تا پشت پلكهای نيمه بازش. به سختی سر تا پایم را میپائيد. مهربان بود با آن همه سختی و ساكت بودنش.
گفتم: «من برای میراث كار نمیكنم اما به روی چشم، حتما بهشون می گم». كليد تمام اتاق ها را به من داد و گفت: «مراقب باش جایی روی سرت آوار نشه. اينجا خیلی كهنه است و خراب. كسی كه به دردش نمیرسه! همين میشه ديگه، من هم كه یه پام لب گوره و حتی نای بالا رفتن ندارم». آهی كشيد و گفت: «كاری بود بلند صدا كن. گوشم سنگينه و چشمم كم سو».
نگاه از من برگرداند و آفتاب را خيره شد.
تازه آفتاب زده بود بر تن فرسوده و پر خاطره اين كوشك؛ كوشكی كه خدا میداند چه خاطراتی در كالبد خويش به يادگار دارد از حكام قجری و سر خوشی هاشان. حالا چه تنها مانده بود و خسته، پر درد، پر غم. مثل من كه تنها بودم و هركجا پی تو سرگردان.
نشستم لب حوض، پای درختی پير و كهنسال، مات و مبهوت كليدهای زنگزده را نگاه میكردم. از خودم به تكرار میپرسيدم: « اينا واسه چی دست من مونده؟! پس كجا هستن اين صاحبان صاحب منصب و شكوه به تاراج رفته!»
...
نگاه تو بود روی منحنی آب كه چون ماهی سرخ دلم پيچ و تاب میخورد و میرقصید و میچرخاند نگاهم را تا بازی چشمانت. بوی بهار میداد همه جا، تو بودی و هوای تو كه دلم را عاشق همه جا میكرد و آفتاب را زير پوست يخزده صورتم، داغ و نرم.
سكوت بود زير بال مرغان بهار. و چه آوازی آشنا، نو، میان خشتهای كهنه باغ و شاخه های انار و سپيدارهای بلند...
بابانوروز بلند صدایم کرد: «بيا مهندس، يه چایی قندپهلوی داغ. خيلی وقته نشستی لب حوض، يخ میزنی پسر». از همان دور بلند داد زدم: «ممنون بابا جان، شرمنده! حسابی افتادین تو زحمت!»
بوی هيزم آدم را مست میكرد و داغ! میخواستم تمام باغ را بدوم، با تو، كنار نفسهایت. چه نزديك بودی با هر قدم، میشد خوب حس كرد، تو را و آن نگاه گرمت كه سرما را از من میگرفت و دلم را پرواز میداد. تا كجاها كه نرفتیم! ديوانه تر از هميشه، میرفتيم و بلند بلند می خوانديم سرود اولين بهار با هم بودن را، سرود باران، وقتی نم نم باران میزد و من و تو آزادتر از هميشه پر میكشيديم در نگاه هم. از نگاهم که دور می ماندی، قايم میشدی و میخواستی كه برگردم و پيدایت كنم. تا نزديك میشدم داد میزدی و میگفتی: «هيچ وقت پيدام نمیكنی، نگرد!» میگفتم: «گشتم نبود نگرد نيست! باشه شيطون بلای من! درستت میكنم، صبر كن گيرت بيارم، اون وقت میفهمی! سر به سر محمدی می ذاری؟!» میگفتی: «طفلك محمدی! دلم سوخت! الكی كه بهش نمیگن مشمولك!»
گفتی: «سردمه محمدی!» و اين كافی بود برای گره خوردن دستها تا بلندای قامت خوشتراش و موزونت. محكم و بی انتها تا هوای بوسيدن و بوئیدنت...
بابانوروز بلند گفت: «بابا جان چایی از دهن افتاد، به چی زل زدی اونجا لب حوض، مريض میشی ها ا ا ...» تازه يادم افتاد كه خيلی وقت است صدایم كرده برای يک چای داغ قند پهلو.
ایستاده بودم و نگاه می کردم.اوركت ارتشی اش چقدر وصله داشت! من را به ياد دل خودم مي انداخت. چه ساكت بود! صدای ميلبافتنی هایش بود و خس خس نفسهای خسته اش که سکوت زمان را،خالی، پر، رج به رج در هم میتنید و می نواخت به زنگی آشنا و ممتد در گوش یخ برده ام. انگار دل من بود كه گره میخورد و آويزان میشد از میل های بافتنی!
- چی میبافی پدرم؟
- جوراب
- جوراب؟! زمستون كه داره تموم می شه!
- آره! اما اينجا هميشه زمستونه.
ديگر هيچ نپرسيدم. جواب تمام سوالهایم را گرفته بودم. بلند شدم، استكانها را لب حوض آبی زدم و گذاشتم يک گوشه روی پله ها. دوباره استكانی را پر كردم از چای و بدو آمدم زيردرخت لب حوض. گفتم: «نازبانوی من بيا كه برات چایی ريختم. داغ داغ! باهم میخوريم آ... بخور كه سرما از تنت بره، امون از اين سرما! بابا نوروز میگه اينجا هميشه سرده!» بيدار بودی و خيره به چشمان خيسم، وقتی پلكهایم را بر هم می گذاشتم و آهسته میبوسيدمت. حالا هم كه بازشان میكنم، باز هم تویی، با پلك هايی بسته و ساكت كنج اتاق، روی سينه من...
اتاق سه دری با پنجره ارسی، و چه ديوانه ام من با بازی سبز و قرمز و زرد نور روی حرير پيرهن تو با آن موهای بلند و باز كه امروز حتما بلندترند از هميشه.
نگاهت میكنم و دل از تو بر نمیدارم، وقتی سه دری اينجا عطر تو را ميزبان شده و مرا عاشق تر...
پ ن:
و ناتمام...
انگار اين روزها ناتمام نوشتن ما شده جزئی از بودنمان كه تمام شده اما هست!
گفتم ناتمام بنويسم كه مباد از قافله عقب بمانم
و ممنون از کامه عزیز بخاطر ویرایش این نانوشته پراکنده
سلام بهاري باشي جالب بود سال نو تو مباركت باشه
Posted by: رضا at March 26, 2005 3:40 PMسلام عيدت مبارك سال خوبي داشته باشي وب جالبي داري لحنت مهربونه به كلبه شقايق هم سر بزن
Posted by: نسترن at March 26, 2005 3:38 PMخيلي زيبا بود ...مثل هميشه...هميشه عاشق و عاشقتر باشيد و زندگيتون پر از عطر يار
Posted by: فانوس خیس at March 25, 2005 10:53 AMيك داستان كوتاه! و ناتمام! بدان كه از قافله عقب نمانده اي عزيز. قافله مدتهاست كه در تاريكيها بيتوته كرده و ره بجايي نمي برد! نگران نباش، تو هميشه توان پرواز داري. قافله جاي تو نيست. زمين فرسوده ات مي كند. پرواز كن.
زيبا داستان مي نويسي و دلنشين.
و به زبان اين ولايت: عيدت مبارك!