ظلمت است اینجا بی تو، تا مگر تو بردری حجابهای ظلمانیام را
ماندهام در حسرت عید و هر بار فربهتر از پیش، تاریکتر وخموش.
دیدهگانم را تو میبینی و تو میدانی.
دلم تنگ است مولای من. دلخوشم لحظهها را تا عید قربانی
کاش...
پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است
ساقی از رطل گرانسنگی سبکدل کن مرا
حلقهی بیرون این دنیای باطل کن مرا
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز . . . شاد باشي
Posted by: bahar at April 6, 2005 10:06 AMانگار بازي الفاظ است و هر كه آن مي خواند كه بخواهد. حجابها كه دريده شود رسواي مولاي تو شوند يك به يك
Posted by: پرنيان at April 5, 2005 2:17 PMانگار بازي الفاظ است و هر كه آن مي خواند كه بخواهد. حجابها كه دريده شود رسواي مولاي تو شوند يك به يك
Posted by: پرنيان at April 5, 2005 2:09 PMسلام...خيلي موسيقي زيبايي گذاشتي ...يه حال و هواي روح بخشي پيدا كرده وبلاگت ...اي خدا دلم تنگ اومده...شيشه دلم اي خدا زير سنگ اومده...من مثل شما نمي تونم كامنتهاي زيبا بذارم
Posted by: فانوس خیس at April 2, 2005 8:11 PM