April 11, 2005

ای عشق...

            


                 شهمیرزاد - زمستان1383

خیره شده‌ام به این صفحه و مانده‌ام در این پرسش که واحه یعنی چه؟ اصلا چرا واحه نقطه ندارد؟! مگر همه چیز از نقطه شروع نمی‌شود و یکجا به نقطه ختم؟ شاید هنوز واحه را آغازی نیست!
باران می‌بارد، نقطه، از آسمان و آنگاه سطح بر ابعاد کشیده و بی‌صورت اندامم و باز می‌نشیند کزکرده و داغ پشت پنجره‌ی خسته‌ی نگاهی که همیشه چشم به راه است.
پس کجایی تو در این گوشه‌ی دنیا؟! می‌آیی، می‌روی، بی آنکه نقطه‌ای باشد در انتها. می‌دانم، راه راه است و منزل بسیار، اما چه کنم با دل؟! آرام ندارد  و بی تو حتی پای منزلی دیگر.
امان از این عشق! اگر عاشق شده باشم؟ نه...
کسی می‌داند عشق را چگونه می‌نویسند؟ چگونه می‌خوانند و چگونه بر زبان می‌آورند؟
به یاد دارم روزگاری کسی می‌خواند "بمیرید،بمیرید در این عشق بمیرید..."
مگر می‌شود مرد بی‌آنکه بمیرم؟! و اگر، اگر...بمیرم؟ من که چیزی ندارم برای باختن! اما برای خدا کسی برایم از امامزاده داود پارچه‌ی سبز بیاورد و آنجا به جای من در برف‌ها فرو رود و سکوت سنگین آسمان را زمزمه کند.


مگذارید هفت‌سین هرسالم بی شمع بماند و سیب، انارش با من، از دستان پدربزرگم می‌چینم، که تمام عمرش پای درخت‌های انار گذشت و سایه‌ی خمیده‌ی تاک و کوزه‌ی نمزده‌ی باران.


باران عاشقم می‌کند، مثل تو که همه‌ی بارانی. انار می‌رویاندم درعطش گرمای تو، و سیب می‌بردم تا عطر خوش گیسوانت.
باران می‌آید عزیز، کجایی که بخوانی با من "می‌زند باران به شیشه..." کجایی که بخوانیم و برقصیم "ببار ای بارون ببار..."؟ بمان که سرم سنگین است بی شانه‌ی تو و نفس می‌گیرد بی‌ سینه‌ی تو. امشب که هوا بارانی‌ست بمان که در تو بمیرم و دست گیرم جام می تو، که من "بی می ناب زیستن نتوانم"
این است حال خراب واحه‌ی بی نقطه، نقطه.


سر خط...

Posted by محمد طاهريان at April 11, 2005 3:16 AM
Comments

سلام ...بسیار زیبا می نویسی ....الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها...کخ عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...عکس بسیار زیبایی هم هست..موفق باشید و همیشه عاشق در پناه حق

Posted by: فانوس خیس at April 13, 2005 6:03 PM

ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما
چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما

Posted by: Mahmoud at April 12, 2005 6:02 PM

نقطه هم آغاز است و هم پايان. تو به آغازش نگاه كن.
هميشه كساني هستند كه دوستت دارند، برايت نماز مي خوانند و دعا. نه امامزاده داوود شفاست و نه پارچه سبزي كه برايت بي آورند. و گرنه سالها پيش من بايد شفا مي گرفتم. دلبستن به خاطري كه نقطه را در انتها مي بيند خطاست، اين را باور كن. تو هنوز در آغازي. شروع كن. زندگي را شروع كن. نگاه كن و ببين كساني را كه به پايان رسيده اند. تمام شده اند. هميشه در خاطر داشته باش كه: " هر ثانيه از زندگي ات يك معجزه است" پس قدرش را بدان.

Posted by: کامه at April 12, 2005 10:51 AM

اينجا را تازه كشفيده ام!!! تا حالا نخونده بودم! چه ناز!

Posted by: mehri at April 12, 2005 2:06 AM

بنام حضرت عشق
سلام به شما كه از تبار بارانيد:
چه نشسته در تار و پود اين كلام نمي دانم ولي خوب مي دانم كه احساس نابي است كه چشمه چشم هايم را مژده داد به جوششي ديگر.
واين تناسب تصوير رويش گياهي در جان سپيد برف كه با شور آواي اي عشق پريسا آن را سبب شده كه جاني و جهاني ديگر رقم زند .
واحه شما زان سبب آغاز و پاياني ندارد كه طريقت تمامي عاشقان به آن مسيحايي مي پيوندد كه حضورش آغاز و پاياني ندارد همه جا همه وقت مبارك جلوه او هست و او .
مي ناب زيستن نوشتان باد و حضور انار عشق و سيب مهر در آينه پاك هستي شما جاويدان.

Posted by: مرضیه at April 11, 2005 11:56 PM

عشق بي باران و انار و سيب هم مانا ست. جوهره وجود است و اينها نمايه حضورش كه بشود با اين حس هاي پنجگانه درك كرد. عاشق هست ، ماندگار و چه نيازي به ابتدا...نقطه...انتها دارد واحه ، وقتي يكپارچه صداست.

Posted by: پرنيان at April 11, 2005 11:58 AM
Post a comment









Remember personal info?