دستهایت را که میسپاری به خواهش دستهای کودکانه و بینوای من، بیکرانگی را میفهمم، نفسهایم به شماره میافتد و یکباره حجم شکستهی صورتم زیر انگشتان کشیده و نازک تو داغ میماند و نرم. همچون خیالی سرخ در آبی مطلق.
وقتی شب از نیمه گذشته و ما ماندهایم و فرسنگها فاصله، به آسمان دل میسپارم، و آسمان دلم را گرم میکند به نزدیکی تو، میآیم تا یک قدمی، زانو میزنم، و نگاهام را بر بلندای قامت کشیدهات مصلوب میکنم، که شاید دیگر طلسم نگاهت متقاعدم نکند که باید برگردم، که وقت تنگ است، و من بگویم: باشد!
بگذار بمانم، که هوای توست آغشته به پیراهن خاطر من. بو میکنم و هر بار لبخند میشوم کاکل نوشکفتهی خوش عطر گیسوانت را.
نگاهام کن و بخند لنگه به لنگه بودن کفشهایم را، که بیخود از خود تا تو دویدهام و دریا دریا برای لبهایت بوسه چیدهام و آسمانی ستاره برای گیسوانت.
انتهای هر سفر دستهای گشودهات را میجویم! اینبار به کجا باید سفر کنم؟!
فقط سلامي به بلنداي ...
Posted by: شهاب at May 17, 2005 12:45 AMبه نام محبوب ازلي
سلام بر صاحب واحه مهر:
چقدر زيباست اين حس آسماني كه آدمي دل بسپارد به مهري ناب و پاك.
آنقدر كه با خنده او بر كفشهايت لنگه به لنگه اش تا بينهايت مسرور شود و در دلش شوري به پا گيرد.
در هياهوي سفرهاي جان و جهان حضور سبز حضرت دوست ياريگر شما.
دستهاي كودكانه ات بينوا نيست وقتي بي كرانگي را حس كرده اند. لطيف بمان و پيراهن خاطراتت را به عطر حضورش آغشته نگهدار و بدان تو را براي همان لنگه به لنگه بودن كفشهايت مي پرستد و هر كجا بار سفر ببندي با تست.
Posted by: پرنيان at May 12, 2005 1:39 PMسلام
مثل هميشه احساس زيباتونو قشنگ به تصوير كشيديد هميشه عاشق باشيد و بي پا و سر در پي معشوق روان باشيد
محمد جان، به اندازه تمام مداد رنگي هاي دوران كودكيم دوستش داشتم! چه نگاه قشنگ و ساده اي در اين نوشته ات بود. كفشهاي لنگه به لنگه ات را چندين بار مرور كردم و مثل يك كودك خنديدم!
Posted by: کامه at May 10, 2005 10:20 PM