June 25, 2005

قرار بی‌ قرار

قرار است روی میز شمع بگذارم. کنار گل‌های سفید و سرخ، روی نگاه خاطره‌ی این پیرهن آبی و وسوسه‌ی خوش عطر آن یکی صورتی. قرار است چشمانم را در آسمان تغزل قامت‌ات بگردانم و بی کرانگی را در منظومه‌ای دیگر جاودانه سازم، بمانم در گردش هر هجای نام‌ات که "بودن" را معنا می‌کند، بی هیچ حرف شرطی برای گزاره‌ی "نبودن".
بله "مسئله این است!"و دیگر هیچ. که ما حل کرده ايم تمام مجهولات را در لذت یک لیوان چای، وقتی در نگاه هم خیره مانده‌ایم، و تنها لیوان چای‌مان به خود می‌لرزد. سرد است و ما چقدرداغیم! وقتی تب کرده‌ایم و چشمانمان آبستن است از نگاه هم.
قرار است صدایم کنی و من برای‌ات چای بریزم. قرار است مشق بنویسم و تو کلمه به کلمه بشماری و باز بپرسی: "چندتا شد؟". می‌خواهم جریمه‌ام کنی، سرمشق دفترم را بنویس "دوستت دارم
".
هنوز اينجا نشسته‌ام و تو آنجا. نگران‌ام که نکند پای‌ات خسته شود، حرکت دستهایت را دنبال می‌کنم، حرکت لب‌هایت. و دیگر پلک نمی‌زنم، دیگر سوال نمی‌کنم. حتما رفوزه می‌شوم! اصلا چه بهتر! باید رفوزه شد. اگر مو فرفری سوال کند؟...! یک موی فر هم روی سرش نمی‌گذارم! و من اخم‌هایم را در هم می‌کنم و بی‌صدا با هم می‌خندیم
.
قرار است فردا باران ببارد
.
قرار است بدزدم‌ات، همین فردا
و یک بعلاوه‌ی یک بشود یک
قرار است
...
وای یادم رفت
!
که... ببوسمت
.
مسئله بی مسئله.

Posted by محمد طاهريان at 2:39 PM | Comments (5)

June 15, 2005

قاب دلتنگی

                       آبرنگ، دی‌ماه 1382، تهران

اتاق‌تکانی می‌کردم که این کاغذ آبی خاک خورده را پیدا کردم! اگر می‌دانستید که چه دلتنگ شدم! اگر می‌دانستید... این نقاشی خاطره‌ی خلوت پاک اتاق کوچکی‌ست که آن روزها نمی‌دانستم مرا به کجا خواهد برد و اعتبارش به مهر یاد که خواهد شد. دیگر آن خانه و آن اتاق کوچک نیست، اما انگار هنوز آنجایم، وقتی روح سرکش‌ام هر شب نگاه‌ام را می‌کشاند تا پشت پنجره‌ی خیس و مات‌اش، وقتی آقای مهری از پنجره‌ی بالا صدا می‌زند " باران زده محمد آقا، عجب هوایی‌ست، راستی پول شارژ این ماه هم شده..." و من نشسته‌ام منتظر اینکه تنها صدای تو را بشنوم...
حالا دلتنگی‌ام را، بهانه‌ام را، نفس‌ام را قاب کرده‌ام، نفس می‌کشم و می‌خوانم‌ات بی بهانه.

Posted by محمد طاهريان at 8:17 PM | Comments (4)

June 10, 2005

بادبادک تو

وقتی سلام‌های کاغذی دلم را به باد می‌سپارم، می‌بردم تا آسمان، تا آبی‌ترین عمق ناپیدا، آنجا که پژواک هر ذره دنباله‌ای‌ست به دنبال‌ بادبادکی بی نخ، بالاتر و بالا. آفتاب سلام‌ام می‌دهد و من وصله‌های تن‌ام را تکه و سوخته به آسمان تو می‌چسبانم. برایت ماه می‌کشم، برایم ماه می‌شوی. پلک می‌زنی و شب می‌رسد. آفتابی‌های دل‌ام را نخوانده و خوانده در نگاه تو می‌خوابانم، لالایی لای...لا... اشک می‌شوی روی گونه‌هایم تبدار، و می‌بوسم‌ات هر بار در این عشق‌بازی بی‌پایان.
پلک نمی‌زنی دیگر، پلک نمی‌زنم...
آه... چه می‌شد امشب همیشه امشب باشد، بی پروای فردا، و اگر هم بود...
باشد که صبح را در چشمان تو طلوع کنم و بگویم سلام.
آمین.

Posted by محمد طاهريان at 9:12 PM | Comments (6)