وقتی سلامهای کاغذی دلم را به باد میسپارم، میبردم تا آسمان، تا آبیترین عمق ناپیدا، آنجا که پژواک هر ذره دنبالهایست به دنبال بادبادکی بی نخ، بالاتر و بالا. آفتاب سلامام میدهد و من وصلههای تنام را تکه و سوخته به آسمان تو میچسبانم. برایت ماه میکشم، برایم ماه میشوی. پلک میزنی و شب میرسد. آفتابیهای دلام را نخوانده و خوانده در نگاه تو میخوابانم، لالایی لای...لا... اشک میشوی روی گونههایم تبدار، و میبوسمات هر بار در این عشقبازی بیپایان.
پلک نمیزنی دیگر، پلک نمیزنم...
آه... چه میشد امشب همیشه امشب باشد، بی پروای فردا، و اگر هم بود...
باشد که صبح را در چشمان تو طلوع کنم و بگویم سلام.
آمین.
میدانم این جا را ساخته اند برای اینکه من بیایم و نظرم را درباره آنچه نوشته اید بگویم و بروم...اما اینکه من دعوت نامه ام را دراین جا میگذارم قطعا سوء استفاده از موقعیت تلقی میشود...اما دیدم برای دسترسی آسان به تو دوست خوبم شاید این سهل ترین راه باشد...پس اولا این سنت شکنی را بر من خواهید بخشید..اما بعد...:
تردید و دو دلی و شک کارم دستم داد ...مجبورم کرد که از خودم بگویم...نه آنکه امپراطور ژولیس سزار بخواهد نقاب از چهره بر گیرد...نه ..که همه ما این جائیم برای آنکه در دنیای مجازی خودمان باشیم بی نام خود...شاید دارم همذات پنداری میکنم...!..به هر حال نقبی به خودم زدم ...سفری به دنیای کودکی...میدانم ...میدانم ...که تو هم دلت برای آن وقتها تنگ شده است...منکه بیقرار کودکی ام بودم...خودخواهی است اما ممکن است رد پای کودکی تو هم در هویت من گمشده باشد...منتظرت که چه عرض کنم ...برای آمدنت ثانیه ها را شماره میزنم... اگر چه آش دهن سوزی تدارک ندیده ام... اسباب خجالت است این طولانی نوشتن ما ...چشم بار بعد جبران مافات میکنیم با چند سطر ناقابل...برمیگردم و از نوشته تو درس میگیرم...
... چه میشد امشب همیشه امشب باشد، بی پروای فردا....
شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشب
شبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب
آمين.
Posted by: نوشا at June 12, 2005 12:40 AMچه كسي گفت كه باد بي رحم است وقتي نامه رسان تست تا آسمان دل؟ تا آفتاب مي رساندت كه بسوزي به عشق بي پروا. و وصله ها ي تو ستاره هاي پر نور و دنباله دارند كه ميروند تا آفتاب طلوع كند و گم شوند و محو نورش.امشب هميشه امشب مي ماند تقدير در دستان تست. نگاه كن كه هر صبح طلوع چشمانش آيينه دار تست در اين هياهوي بي كسي. آرام مي خوابي و آرام مي نگرد تا صبح. تو به خواهش او و او به تماشاي معصوميتي كه در نگاه تو بسته مانده به مهر بوسه هاي بي پايان. نگاه كن ريشه ها دويده اند تا از چشمه هاي مهر سيراب شوند و هيچ كس نتواند رهايشان كند از وجودت. نگاه كن ريشه ها را اميد مي جوشد از چشمه ها بنوش بنوش بنوش
Posted by: پرنیان at June 11, 2005 11:50 AMسلام...من بادباك دلم را به باد سپردم و ديريست كه كه باد ان را با خود برده به ناكجا كه هر چي مي جويم نمي يابم...موفق باشي مثل هميشه زيبا بود
Posted by: فانوس خیس at June 10, 2005 10:32 PMمیبينم که راهی سفريد که باز يک جايی طلوع کنيد! خير است انشاء الله! خوش بگذرد!!
Posted by: داريوش at June 10, 2005 9:28 PM