
اتاقتکانی میکردم که این کاغذ آبی خاک خورده را پیدا کردم! اگر میدانستید که چه دلتنگ شدم! اگر میدانستید... این نقاشی خاطرهی خلوت پاک اتاق کوچکیست که آن روزها نمیدانستم مرا به کجا خواهد برد و اعتبارش به مهر یاد که خواهد شد. دیگر آن خانه و آن اتاق کوچک نیست، اما انگار هنوز آنجایم، وقتی روح سرکشام هر شب نگاهام را میکشاند تا پشت پنجرهی خیس و ماتاش، وقتی آقای مهری از پنجرهی بالا صدا میزند " باران زده محمد آقا، عجب هواییست، راستی پول شارژ این ماه هم شده..." و من نشستهام منتظر اینکه تنها صدای تو را بشنوم...
حالا دلتنگیام را، بهانهام را، نفسام را قاب کردهام، نفس میکشم و میخوانمات بی بهانه.
ممد بابا اي ول تو كه ديگه خودتو تركوندي از بس عاشقيت مي كشي شد ما يه بار تو رو عاشق نبينيم البته روز و حاله من هم چندان روبه را نيست....
ما رو بي خبر نذار پسر......
راستي اين كارت حاله خوشي داره .....
ياد گذشته ها به خير....
قربانت.يك دوست
نشاید در چمن، دلتنگ بودن
بدین رنگ و صفا، بی رنگ بودن
نشاط آرد هوای مرغزاران
چو نور صبحگاهی در بهاران
سلام
دلتنگ بودم و با این نوشته ای زیبای شما دلتنگ تر شدم...من حتی آسمان و زمین را نیز ببینم دلتنگ تر می شوم چه رسد دفتر خاطراتم را....بروزم دوست عزیز یا علی
آبي زيبا آرامشي دارد اين آبرنگ. ميداني همان حس پشت پنجره باران خورده و صداي دوست نرم و لطيف
Posted by: پرنيان at June 16, 2005 1:43 AM