June 15, 2005

قاب دلتنگی

                       آبرنگ، دی‌ماه 1382، تهران

اتاق‌تکانی می‌کردم که این کاغذ آبی خاک خورده را پیدا کردم! اگر می‌دانستید که چه دلتنگ شدم! اگر می‌دانستید... این نقاشی خاطره‌ی خلوت پاک اتاق کوچکی‌ست که آن روزها نمی‌دانستم مرا به کجا خواهد برد و اعتبارش به مهر یاد که خواهد شد. دیگر آن خانه و آن اتاق کوچک نیست، اما انگار هنوز آنجایم، وقتی روح سرکش‌ام هر شب نگاه‌ام را می‌کشاند تا پشت پنجره‌ی خیس و مات‌اش، وقتی آقای مهری از پنجره‌ی بالا صدا می‌زند " باران زده محمد آقا، عجب هوایی‌ست، راستی پول شارژ این ماه هم شده..." و من نشسته‌ام منتظر اینکه تنها صدای تو را بشنوم...
حالا دلتنگی‌ام را، بهانه‌ام را، نفس‌ام را قاب کرده‌ام، نفس می‌کشم و می‌خوانم‌ات بی بهانه.

Posted by محمد طاهريان at June 15, 2005 8:17 PM
Comments

ممد بابا اي ول تو كه ديگه خودتو تركوندي از بس عاشقيت مي كشي شد ما يه بار تو رو عاشق نبينيم البته روز و حاله من هم چندان روبه را نيست....
ما رو بي خبر نذار پسر......
راستي اين كارت حاله خوشي داره .....
ياد گذشته ها به خير....
قربانت.يك دوست

Posted by: navid at July 24, 2005 3:08 AM

نشاید در چمن، دلتنگ بودن
بدین رنگ و صفا، بی رنگ بودن

نشاط آرد هوای مرغزاران
چو نور صبحگاهی در بهاران

Posted by: Mahmoud at June 20, 2005 9:35 PM

سلام
دلتنگ بودم و با این نوشته ای زیبای شما دلتنگ تر شدم...من حتی آسمان و زمین را نیز ببینم دلتنگ تر می شوم چه رسد دفتر خاطراتم را....بروزم دوست عزیز یا علی

Posted by: فانوس خیس at June 18, 2005 1:03 AM

آبي زيبا آرامشي دارد اين آبرنگ. ميداني همان حس پشت پنجره باران خورده و صداي دوست نرم و لطيف

Posted by: پرنيان at June 16, 2005 1:43 AM
Post a comment









Remember personal info?