قرار است روی میز شمع بگذارم. کنار گلهای سفید و سرخ، روی نگاه خاطرهی این پیرهن آبی و وسوسهی خوش عطر آن یکی صورتی. قرار است چشمانم را در آسمان تغزل قامتات بگردانم و بی کرانگی را در منظومهای دیگر جاودانه سازم، بمانم در گردش هر هجای نامات که "بودن" را معنا میکند، بی هیچ حرف شرطی برای گزارهی "نبودن".
بله "مسئله این است!"و دیگر هیچ. که ما حل کرده ايم تمام مجهولات را در لذت یک لیوان چای، وقتی در نگاه هم خیره ماندهایم، و تنها لیوان چایمان به خود میلرزد. سرد است و ما چقدرداغیم! وقتی تب کردهایم و چشمانمان آبستن است از نگاه هم.
قرار است صدایم کنی و من برایات چای بریزم. قرار است مشق بنویسم و تو کلمه به کلمه بشماری و باز بپرسی: "چندتا شد؟". میخواهم جریمهام کنی، سرمشق دفترم را بنویس "دوستت دارم".
هنوز اينجا نشستهام و تو آنجا. نگرانام که نکند پایات خسته شود، حرکت دستهایت را دنبال میکنم، حرکت لبهایت. و دیگر پلک نمیزنم، دیگر سوال نمیکنم. حتما رفوزه میشوم! اصلا چه بهتر! باید رفوزه شد. اگر مو فرفری سوال کند؟...! یک موی فر هم روی سرش نمیگذارم! و من اخمهایم را در هم میکنم و بیصدا با هم میخندیم.
قرار است فردا باران ببارد.
قرار است بدزدمات، همین فردا
و یک بعلاوهی یک بشود یک
قرار است...
وای یادم رفت!
که... ببوسمت.
مسئله بی مسئله.
دلم تنگ شده بود براي نوشته ها و نقش هايت، باز آمدم و مرورشان كردم.
گهگاهي نمونه كارهايت را در خانه اي ديگر مي يابم و باز هم خوشحالم كه هستي و توانمند.
واحه را تنها مگذار! بي واحه اين ملكوت انگار كه يك آسمان كم دارد!
محمد، جايت خاليست! خالي!
Posted by: کامه at July 13, 2005 11:02 AMدلم به وسعت تنهایی زمین تنگ است
Posted by: nahal at July 6, 2005 2:54 AMمن مانده ام با يك بغل ياس معطر از خاطره ها. تو نيستي و خيال خاطره ها عطر تو را دارد.
Posted by: Yas at June 28, 2005 10:08 AMسلام
واقعا زیبا بود
---------------------------
دیریست باران مرا خیس خیس کرده است ...و زان پس همیشه بارانی بارانیم
من نیز مشق عشق نگاشتم با سرمشق دوستت دارم...
اما همه را خط زد و رفت برای همیشه
در ذهنم پر از مسئله است بی جواب
---------------------------
موفق باشی
چقدر اين متن پيام آور شادي است. حس ات را خوب منتقل مي كند. هميشه شاد باشي هميشه
Posted by: پرنیان at June 26, 2005 3:34 PM