July 26, 2005

پیکره 1

دستهایم گرم می‌شود، وقتی سرانگشتانم نفسهای این توده‌ی گلین را ذره ذره می‌کاود و آهسته شکل می‌دهد، تو آنجائی، آن‌طرف‌تر، روی صندلی کارگاه، و این گرمای توست که جان می‌بخشد هر چه هست پیدا و نهان را.
این توده‌ی گلین، این خاک، این سقف که تنهاست با خاطره من در این نیمه شب تابستان. مرداد است و هوا داغ، مرداد است و هوا پر عطش، مرداد است و مرداد. مرداد بود که متولد شدم در جایی به جز تقویم دیواری، روی این فقیرانه‌ی پر گل، با گلهای زرد و پیچک، با گل‌های...آه... پیچک من، نازمن، پیچیده‌ام در تو، پیچیده‌ای در من. شب از نیمه گذشته‌است، بوی خاک می‌دهم و تو می‌خندی، با آن لب خندان همیشگی، می‌خندی و صدایم می‌کنی: "آهای محمدی من، بخند، اخمو نباش موقع کار" می‌خندم و از اینجا بلند بلند صدا یت می‌زنم. میدانی یاد چه افتادم؟ یاد آن روزهائی که صبح تا چشم وا می‌کردی پیش تو بودم و تو با آن چشمهای پف کرده می‌گفتی "سلام محمدی"  و می‌گفتم:" سلام پفالوی خوشگل من، فدای تو بشه محمدی"
نشسته‌ای آنجا و نگاه‌ام می‌کنی، تنها تو می‌دانی که ناز تو چقدر خریدار دارد! ومن می‌میرم برای نازکردن‌های تو.
خطوط اصلی صورت‌ات را دنبال می‌کنم، با انگشت شست، آهسته و آرام. مثل همیشه که دیوانه‌ی لغزاندن انگشتهایم روی حجم خوش‌تراش صورت‌ات بوده ام و هستم. نگاه کن... آهسته‌تر و نزدیکتر، روی گونه‌ها، چقدر نزدیکی، چقدر...
چه تلالویی دارد پوست سپید صورت‌ات زیر نور مرده‌ی این اتاق، می‌شود شنید، تو را و حتی نفس‌های پوست تن‌ات را........

 

Posted by محمد طاهريان at 7:01 PM | Comments (4)

July 18, 2005

دویده‌ام تا تو، دوباره پیدایت کرده‌ام، تا اینجا تا این صحن آرام و گنبد سبز، تا این تقدس همیشگی، تا چشمان آسمانی تو که تمام این قدم‌های مرا همراه و همصدا شده، انگار پرکشیده‌ام تا دستهای گشوده‌ی تو، تا محراب خوش عطر سینه‌ی تو، نشسته‌ام و آرام‌ترین شب خدا را کنار چشمان پر اشک تو سجده می کنم، می‌بوسم‌ات و پیوسته دست‌های کوچک‌ام پر می‌شود از حجم پیدای حضور تو، از اشک، از شوق، از تو، از زندگی، از ستاره باران این شب باران زده. باران شده‌ام با تو، می بارم، در خاک و نفس می زنم روی نبض کشیده‌ی بلورین گردن‌ات، تند...تند... عجب بارانی، عجب بوی خاک نمزده‌ای...آه... از تو روئیده‌ام ای عشق. در تو پیچیده‌ام و با تو گل کرده‌ام، با اشک‌هایم می‌نویسم که بوی تو را دارند و خاطره‌ی آخرین دیدار تو را، تو نیستی و اما هستی، پیداتر از همیشه.
روسری آبی‌ات را کنار می‌زنم و کنار طره موهای تو با دست‌هایم نقش خوش‌رنگترین گل زندگی را می‌کشم ، با بوسه هایم دانه دانه می نشانم و تا تو لب بگشایی به شیرین‌ترین خنده‌ی عالم، هزاران هزار گلبرگ سرخ‌اش را بی مقدمه ‌خوابانده‌ام به نرمی و نوازش روی حرارت خوش لبهای نازک تو.
به خنده‌های تو دلخوش‌ام. بخند به کودکی نگاه‌های محمدی‌ات، برای بهانه‌های کوچک و بزرگ‌اش، برای جعبه‌ی رنگ‌های خالی‌اش که هنوز هم خواهند کشید تازه و تازه‌تر تصویر خنده‌هایت را... نگاه کن! نگاه‌هایت را قاب کرده‌ام و چهار میخ کوبانده‌ام بر در و دیوار این دل آواره و حالا هرکجا در به در رسیدن‌ات... پس کی می‌رسی تو؟ امروز نه... این هفته نه... نه نشد که بهانه بگیرم! بهانه‌هایم را باید بگذارم روی قندان اتاق کارم که نکند همکاران‌ام سهمیه قند این ماه ‌ام را تمام کنند و من بدون چای بمانم کنار تو، روی این ایوان تابستانی و کهنه. همیشه کنار منی حتی اگر کمتر صدایم هست و کمتر می‌شنوم صدای نرم و خوش آهنگ‌ات رامیان این همه آشفتگی. بهانه‌هایم را خط بکش و مرا در آغوش‌ات گیر ، بگو که دلم روشن است به فردا...
فردا که در خانه را باز می‌کنم تو ایستاده‌ای روبروی‌ام و به خنده‌ای، سلامی خستگی کار از تنم می‌‌رهانی و دوباره زنده‌ام می‌کنی به گرمی آغوش‌ات. به عشق توست که گرمای پرعطش کویر در ظهر تابستان تسلیم‌ام نمی‌کند، تسلیم نمی‌شوم تا تو هستی، جزدر پای نگاه تو.

Posted by محمد طاهريان at 2:32 PM | Comments (7)