July 18, 2005

دویده‌ام تا تو، دوباره پیدایت کرده‌ام، تا اینجا تا این صحن آرام و گنبد سبز، تا این تقدس همیشگی، تا چشمان آسمانی تو که تمام این قدم‌های مرا همراه و همصدا شده، انگار پرکشیده‌ام تا دستهای گشوده‌ی تو، تا محراب خوش عطر سینه‌ی تو، نشسته‌ام و آرام‌ترین شب خدا را کنار چشمان پر اشک تو سجده می کنم، می‌بوسم‌ات و پیوسته دست‌های کوچک‌ام پر می‌شود از حجم پیدای حضور تو، از اشک، از شوق، از تو، از زندگی، از ستاره باران این شب باران زده. باران شده‌ام با تو، می بارم، در خاک و نفس می زنم روی نبض کشیده‌ی بلورین گردن‌ات، تند...تند... عجب بارانی، عجب بوی خاک نمزده‌ای...آه... از تو روئیده‌ام ای عشق. در تو پیچیده‌ام و با تو گل کرده‌ام، با اشک‌هایم می‌نویسم که بوی تو را دارند و خاطره‌ی آخرین دیدار تو را، تو نیستی و اما هستی، پیداتر از همیشه.
روسری آبی‌ات را کنار می‌زنم و کنار طره موهای تو با دست‌هایم نقش خوش‌رنگترین گل زندگی را می‌کشم ، با بوسه هایم دانه دانه می نشانم و تا تو لب بگشایی به شیرین‌ترین خنده‌ی عالم، هزاران هزار گلبرگ سرخ‌اش را بی مقدمه ‌خوابانده‌ام به نرمی و نوازش روی حرارت خوش لبهای نازک تو.
به خنده‌های تو دلخوش‌ام. بخند به کودکی نگاه‌های محمدی‌ات، برای بهانه‌های کوچک و بزرگ‌اش، برای جعبه‌ی رنگ‌های خالی‌اش که هنوز هم خواهند کشید تازه و تازه‌تر تصویر خنده‌هایت را... نگاه کن! نگاه‌هایت را قاب کرده‌ام و چهار میخ کوبانده‌ام بر در و دیوار این دل آواره و حالا هرکجا در به در رسیدن‌ات... پس کی می‌رسی تو؟ امروز نه... این هفته نه... نه نشد که بهانه بگیرم! بهانه‌هایم را باید بگذارم روی قندان اتاق کارم که نکند همکاران‌ام سهمیه قند این ماه ‌ام را تمام کنند و من بدون چای بمانم کنار تو، روی این ایوان تابستانی و کهنه. همیشه کنار منی حتی اگر کمتر صدایم هست و کمتر می‌شنوم صدای نرم و خوش آهنگ‌ات رامیان این همه آشفتگی. بهانه‌هایم را خط بکش و مرا در آغوش‌ات گیر ، بگو که دلم روشن است به فردا...
فردا که در خانه را باز می‌کنم تو ایستاده‌ای روبروی‌ام و به خنده‌ای، سلامی خستگی کار از تنم می‌‌رهانی و دوباره زنده‌ام می‌کنی به گرمی آغوش‌ات. به عشق توست که گرمای پرعطش کویر در ظهر تابستان تسلیم‌ام نمی‌کند، تسلیم نمی‌شوم تا تو هستی، جزدر پای نگاه تو.

Posted by محمد طاهريان at July 18, 2005 2:32 PM
Comments

سرد است تبی که در تنم افتاده

نام چه کسی از دهنم افتاده؟

یک روز یقینن خفه ام خواهد کرد

دستی که به دور گردنم افتاده
شاد و پيروز باشي....

Posted by: bavar at December 25, 2006 11:54 PM

درود
بسيار زيبا بود نوشته هاتون.
خوشحال مي شم كه به ما سر بزني.
بدرود

Posted by: مهدي at July 27, 2005 3:21 AM

پايدار بمان و پر تپش . مي داني درك عشق آسان است و نگهداشتنش سخت. حفظش كن در حريم پاك نگاه هاي پر خواهش ات و باور كن كه دستهاي نرم اش هميشه پناه تو خواهد بود. او كه تو را از ميان همه عشق هاي ريز و درشت برگزيده است و به جان دوست دارد تو را. براي هر دوي شما آرزوي سلامتي دارم چه باشيد كنار هم و چه...

Posted by: پرنیان at July 26, 2005 2:38 PM

سلام جالب نوشتيد
می خواستم بگم بلاگ خيلی با حالی داری اگه حسش رو داشتی به ما هم اگه سر بزنی ما از خوشحالی می ريم تو درو ديوار نوکرتيم راستی ما روز هستيم در مورده چيزه خيلی توپی هم هستش حتما بيا.بای
راستي تبادل لينك هم هستيم.

Posted by: zedboys at July 20, 2005 5:52 AM

سلام..
چه زيباست براي زندگي كردن بهانه ايي باشد
بهار و تابستان را در اوج سرماي زمستان و دلگيري خزان حس كني.
زندگيت بدون بهانه مباد
در پناه حق

Posted by: فانوس خیس at July 18, 2005 8:47 PM

قاشق چايی شيرين!
دلم تنگ شده برات ... هر وقت آن‌لاين بودی يه دنگی بزن.

Posted by: ساغر at July 18, 2005 8:39 PM

محمد عزيزم سلام. رو به راهي؟..من هم هي ي ي ي ي ي بدك نيستم هنوز..خوب باشي و موفق.

Posted by: نوشا at July 18, 2005 6:25 PM
Post a comment









Remember personal info?