
جایی تمام میشوی برای نوشتن، خواب یا بیدار چه فرق میکند که هر دو گزاره به اعتبار هم معنا گرفته اند. کلمات ته کشیده اند و تو سراسیمه ایستادهای، مبهوت سراغش را از آینهی قدی اتاق میگیری.
همینجا بود! نه؟ انگار کمی آن طرفتر... گیسوانش را آهسته شانه زد و میان رفتن و آمدنم اتاق خواب یاس سپید دید. یادگار خوش عطرش شاهد بیداریام ماند روی برگی از دفتر قاضیالقضات. هر بار ورق میزنم و به تکرار میخوانم: " مویی ز سر زلف تو ای دل دارم/ یک پیچ بپیچید و تبه شد کارم" .
باید بنویسم! تو بگو...
بنویس همینجا بود پیکره بلوریناش را با اشک تراشیدی و ناتمام سکوت کردی
بنویس همینجا بود که خداوند از سوره نور نوشت و تو را بشارت داد به تلاوت آیهی حضور
بنویس توبه، از عشق. تا زانوانت، دستانت، پیشانیات به تقدس او خاک را بوسه دهند و ذرات سراسر سوگند آرند به حضور او که همه عشق است و نور.
...
چه مینویسم من بعد ازاین همه سکوت در این شب هذیانی! وقتی آینه تو را برده است و من به تنهاییام زل زدهام تنها... یک و دو...و...
اینجا روبروی تکرار دیوارهای بیدرگاه بر آستانهی کدام در تکیه کنم و برای سلامتات "وانیکاد" بخوانم!
خندههای نگاهام را به تو میسپارم... برای خدا این بار چشمانم را با خود ببر.
بیدارم
به عطر تو
روی این قالی کهنه
میبافم
نگاهام را
رج به رج، از نو
روی هندسهی بی ضلع
تا تو
تا بودِ نبود تو.
نشستهای هنوز
با من، روبه رو
"چشمهایت را ببند، نیت کن"
...
ورق میزنی
میخوانم:
آب، خاک، آفتاب
...
و انجیر...
آه...
دستم!