September 13, 2005

جنون

داغ بودیم، آنگاه که خورشید بر تن آسمان گل می‌انداخت
و ما تنها روی سماجت سنگها تی‌پا خوردیم
جز ما کسی با ما بود که انگاره‌های ذهنمان را قدم به قدم می‌پائید
هیچ‌گاه ندیدیم‌اش، اما بود، آنطرف‌تر در مغرب آفتاب
وقتی رفت، چنان سایه‌ی بلندش را بر ماسه‌های تفت‌دیده کشاند که زمین پرخون شد
دیگر نه آسمانی ماند نه زمین. پژواکی بود که پیوسته صدایمان می‌کرد:
نروید هرگز، نروید... با پاهائی که اندیشه‌یشان دغدغه‌ی پاپوش است

و ما باید می‌گذشتیم،
از ندانستن‌های پرتکرار
از واگویه‌های واژگون
از سال
از ماه
وقتی سیبی نبود برای آدم
تا سقراط سقراط شود و دیوانه دیوانه.

Posted by محمد طاهريان at 10:22 AM | Comments (2)

September 10, 2005

از نانوشته‌ها...

در اتاق را باز کردم، گفتم: " همین‌جاست. حالا..."
چشم‌هایش را باز کرد ، چیزی نگفت! نبودیم و بودیم، هنوز فاخته‌ی لب پنجره را می دیدم.
می‌گریختم از همه چیز تا آرام گیرم، که شاید باورم شود که هست، و بود بی‌شک، تمام هستی‌ام، یکسره با آن قامت موزون، با آن شکوه خدای گونه‌. روبروی نگاه‌ام ایستاد و من آهسته و نرم زمزمه‌‌ها‌ی نگاه‌اش را روی گونه‌هایم مشق کردم.
آمده بود تا خلوتم را به آسمان نگاهش پیوند زند، آمده بود برای من، با اینکه پربهانه گفته بودم برای خدا بیا. و چقدر اشک ریخته بود! اما آمده بود، آمده بود تا این اتاق عطر باران گیرد و هربامداد روی شیشه و آه شاخه‌ی یاس سر فرو آرد. آمده بود و همین کافی بود برای تمام زیاده‌خواهی‌هایم. می‌دانست که بیشتر از او دیگر التماسی در نگاه‌ام نیست! یادم هست آن روزها وقتی گونه‌ام سرخ می‌شد و سیاه تا بگویم که دوست‌اش دارم، به شوخی جواب‌ام می‌داد و می‌پرسید: چندتا؟! همیشه درمانده می‌ماندم و می‌دانستم که هربار بیشتر می‌خواهم‌اش. اما جواب‌ام هنوزهم همان ده‌تاست، ده‌تای مرا تنها او می‌داند که چندتاست!
پرده‌ها را کشیدم! حسود بودم به نور که روی گونه‌ی خوشتراش او بخندد. پنجره را بستم تا باد هم نیاید که مباد با گیسوان بلندش بپیچد و آواز بخواند! حسود بودم به این دیوار به این زمین به این قالی کهنه، به ذرات هر شئ که روی ارتعاش نگاه‌اش معلق و بیدار پیوسته می‌لرزیدند.
سرد بود یا گرم! یادم نیست. اما بیدار بودم، وقتی سپیدی تن‌اش را در حریر آبی طرح‌هایم پیچاند‌ و آرام روی پاهایم نشست، انگار مرغکی شد درون سینه‌ی من که قلبش تند تپید ویکباره قایم شد با آن نفس‌های سکرآور میان دستهای گره خورده‌‌ام. بازوانش دور گردن‌ام حلقه شد و من میان پریشانی گیسوانش نگران نگاه‌اش بودم که نکند آن میان گم شود، گیسوان‌اش را آهسته کنار زدم، زل زده بود به من، چشم از من برنداشت، دست‌هایش را روی صورت‌ام کشید و گفت: دست‌هایم مال تو. بوسیدم و به خنده واشک گفتم: این همه؟ با این همه نداری‌ام؟! خندید و...
قلمو را برداشتم و برای ناخن‌هایش نقش ستاره زدم یکی یکی...

Posted by محمد طاهريان at 7:44 PM | Comments (5)