September 13, 2005

جنون

داغ بودیم، آنگاه که خورشید بر تن آسمان گل می‌انداخت
و ما تنها روی سماجت سنگها تی‌پا خوردیم
جز ما کسی با ما بود که انگاره‌های ذهنمان را قدم به قدم می‌پائید
هیچ‌گاه ندیدیم‌اش، اما بود، آنطرف‌تر در مغرب آفتاب
وقتی رفت، چنان سایه‌ی بلندش را بر ماسه‌های تفت‌دیده کشاند که زمین پرخون شد
دیگر نه آسمانی ماند نه زمین. پژواکی بود که پیوسته صدایمان می‌کرد:
نروید هرگز، نروید... با پاهائی که اندیشه‌یشان دغدغه‌ی پاپوش است

و ما باید می‌گذشتیم،
از ندانستن‌های پرتکرار
از واگویه‌های واژگون
از سال
از ماه
وقتی سیبی نبود برای آدم
تا سقراط سقراط شود و دیوانه دیوانه.

Posted by محمد طاهريان at September 13, 2005 10:22 AM
Comments

به نام خداوندگار مهر
سلام جناب طاهريان:
من همچنان دلباخته اين ذوق مهر و شورم پس گمان مبر كه خبر احوال و دل و قلم و نقشت را جويا نيم كه هنوز مي آيم سركي مي كشم و مي روم.ردپاي شما را كه نمي بينم در ديار خويش!اما اين مهرواره ها آنقدر ناب است كه ناخودآگاه مي كشاندم.بالنده تر مي بينم دلنوشتهايت را و مسرورم.هنوز آن عطش ناب را مي چكاند روي دلم.داغ مي شوم.دستهايم گل پونه اي مي شود آنوقت است که مي خواهم بال در بال عرشيان آواز جنون سر دهم.........
راستي برادرجان ميلاد صاحب عصر بر شما كه از تبار قدسياني مبارك.
مهرتان پايدار و طريقتان مانا.

Posted by: مانامهر at September 19, 2005 12:43 PM

نگاه كن/ پرنده اي كنار پنجره / نشسته است/ و پرزهاي خاكي پرهايش را مي تكاند/ به روي شيشه كبود/

Posted by: حمید at September 13, 2005 11:46 AM
Post a comment









Remember personal info?