در اتاق را باز کردم، گفتم: " همینجاست. حالا..."
چشمهایش را باز کرد ، چیزی نگفت! نبودیم و بودیم، هنوز فاختهی لب پنجره را می دیدم.
میگریختم از همه چیز تا آرام گیرم، که شاید باورم شود که هست، و بود بیشک، تمام هستیام، یکسره با آن قامت موزون، با آن شکوه خدای گونه. روبروی نگاهام ایستاد و من آهسته و نرم زمزمههای نگاهاش را روی گونههایم مشق کردم.
آمده بود تا خلوتم را به آسمان نگاهش پیوند زند، آمده بود برای من، با اینکه پربهانه گفته بودم برای خدا بیا. و چقدر اشک ریخته بود! اما آمده بود، آمده بود تا این اتاق عطر باران گیرد و هربامداد روی شیشه و آه شاخهی یاس سر فرو آرد. آمده بود و همین کافی بود برای تمام زیادهخواهیهایم. میدانست که بیشتر از او دیگر التماسی در نگاهام نیست! یادم هست آن روزها وقتی گونهام سرخ میشد و سیاه تا بگویم که دوستاش دارم، به شوخی جوابام میداد و میپرسید: چندتا؟! همیشه درمانده میماندم و میدانستم که هربار بیشتر میخواهماش. اما جوابام هنوزهم همان دهتاست، دهتای مرا تنها او میداند که چندتاست!
پردهها را کشیدم! حسود بودم به نور که روی گونهی خوشتراش او بخندد. پنجره را بستم تا باد هم نیاید که مباد با گیسوان بلندش بپیچد و آواز بخواند! حسود بودم به این دیوار به این زمین به این قالی کهنه، به ذرات هر شئ که روی ارتعاش نگاهاش معلق و بیدار پیوسته میلرزیدند.
سرد بود یا گرم! یادم نیست. اما بیدار بودم، وقتی سپیدی تناش را در حریر آبی طرحهایم پیچاند و آرام روی پاهایم نشست، انگار مرغکی شد درون سینهی من که قلبش تند تپید ویکباره قایم شد با آن نفسهای سکرآور میان دستهای گره خوردهام. بازوانش دور گردنام حلقه شد و من میان پریشانی گیسوانش نگران نگاهاش بودم که نکند آن میان گم شود، گیسواناش را آهسته کنار زدم، زل زده بود به من، چشم از من برنداشت، دستهایش را روی صورتام کشید و گفت: دستهایم مال تو. بوسیدم و به خنده واشک گفتم: این همه؟ با این همه نداریام؟! خندید و...
قلمو را برداشتم و برای ناخنهایش نقش ستاره زدم یکی یکی...
موندم چی بگم
Posted by: دریای شیشه ای at September 23, 2006 7:13 AMsalam
omidvaram ke movafagh bashi
asheghane tarin lahazatet ro ba on ka30 migzarooni ke hichvaght nemitooni hata fekreshoo bokoni ye roozi bahash boodi ya mitooni bahsh bashi
vali momkene hata fekret hata zehnet ham be in joori fek kadam adat karde bashe
choon midooni chie
faght ono miparastii
na hichki diga5roo eshghet shoode hame chizet
hal ye rooz miyad ke on toro tanhat mizare hata fekret hata zehnet ham mige na on hanooz hast vali dige rafte
bye:-h
حالا كه ديگه نيست ،خيلي شبها اونقدر دلم براش تنگ ميشه كه اشك امونم نميده،كاش اون روزها برمي گشت كه صداي ضعيف دعاي بعد از نمازش تو اتاقم ميپيچيد.
Posted by: maryam at October 16, 2005 4:33 AMsalam,,,,fogholadetarin matnhao,,,axha ke mishod did,,yek ja jam shodeh,,,vaghean nemidoonam chi begam,,amma harchi ke hast barangikhtane zibatarin ehsasate adamhast,,,oonha ke sahebe in zibaeeha hastan,,,, mikhastam azatoon ejazeh begiram ke mitoonma az bazi axha va matnhatoon to weblogam estefade konam?,,,mamnon misham behem javab bedid,,,niyayesheyas.
Posted by: maryam at October 9, 2005 4:54 AMخيلي سعي مي كنم تو چشماش زل بزنم اما نمي شه زل زد
Posted by: التهاب بی پایان at September 13, 2005 4:12 PM