October 3, 2005

دلتنگی

یه وقتهایی مثل الان دلم عجیب می‌گیره، می‌ترسم که گم شده باشم، می‌ترسم که صدامو نشنوی. می‌شینم کنج اتاق روبروی در، در به در نگاهت یکی یکی بهونه‌‌ی چشمامو می‌شمرم.
آخرین بار کی اومدی و تو دستهام پریشونی موهاتو جا گذاشتی، که تنها نه‌مونن سرانگشتهای من! می‌دونی خانومی؟!... هیچ کی مثل تو صدام نمی‌کنه، هیچ کی مثل تو باورم نمی‌کنه! اصلا باورکنن یا نکنن چه فرقی می‌کنه!؟ تو که باشی همه چی دارم به خدا، تو که باشی چراغ خلوت محمدی از نگاه تو جون می‌گیره. نگام کن و ببین که چه بهونه‌گیر شده محمدی تو! واسه دیدنت، واسه شنیدنت... می‌خوام که صدام کنی و یه بار دیگه بگی محمدی من...
می‌آم سراغ نوشته‌هات و دوباره می‌خونم! چه خوشرنگ می‌نویسی تو، کاش می‌تونستم همه‌شون و واسه‌ات نقاشی کنم! نه، نتوستم نقاش خوبی بشم، نتونستم شاعر خوبی بشم! اما واسه شعر نگاهت می‌تونم آسمون و نگاه کنم و با هوای خنده‌هات بال بزنم.
یادته می‌گفتی بزرگ شو محمدی؟ بیا و ببین که چه بزرگ شده محمدی تو! نتونستم حتی یه خط مشق واسه‌ات بنویسم! ترسیدم بلند واسه‌ات بنویسم دوست دارم و بقیه بشنون! هنوز هم ته کلاس می‌شینم، آخ که چه دلم لک زده واسه اینکه یه بار دیگه جریم‌ام کنی!
نه! انگاری محمدی تو آدم بشو نیست! خب! مگه نمیشه مرد بود و اشک ریخت؟! دلم یه بغل گریه می‌خواد، دستهاتو واسه‌ام باز می‌کنی؟ چرا هیچی نمی‌تونم بنویسم! انگار هرچی کلمه بلد بودم از تو جیبم ریخته بیرون! شاید همون وقتی بود که به پات افتادم و می‌خواستم بگم که نرو و نتونستم بگم.
عجب زمونه‌ای شده خانومی!! حتی پزشک هم درد من‌و نفهمید! نوشته: واسه نفس کشیدن، سالمترول بعلاوه فلیکسوتاید، روز و شب دو پف. امون ازین روزگارپفکی که حتی توش راحت نمی‌شه نفس کشید.
کاش بیایی خانومی، دلم هواتو کرده...
آخه یکی پیدا نمی‌شه اینجا که واسه‌ام یه لحظه نگاه‌تو تجویز کنه؟!
می‌دونم که اینجایی و با اون نگاه آرومت زل زدی به بی‌تابی لحظه‌های من. آخرش باز هم خودت به داد من می‌رسی، مثل همیشه، مثل الان. در اتاق رو می‌بندم که بوی موهات از اینجا نره! آخرین بار روی همین قالی کهنه بود که واسه‌ام سجاده‌ات رو پهن کردی و گفتی بخون... آه... ببین که یاس سپید تو امشب چه کرده با این تن خاکی من...
فصل انار است، باید بروم، همین فردا...
کاش این بار ببینمت.



Posted by محمد طاهريان at October 3, 2005 8:36 PM
Comments

يك عاشقانه آرام. كسي مي خواند و مي رود. ديگري مي خواند و مي فهمد. و آن يكي مي خواند و حس مي كند! سلام مرا هم به او برسان و بگو كه قدر اين احساس را بداند.

Posted by: Parnian at October 16, 2005 1:53 PM

نمي دونم چرا هيچي نمي تونم بگم؟ فقط دلم ميلرزه و بس ،مي خوام ساده ترين كلمه اي كه بلدم وبگم خيلي قشنگ و تا ثير گذار بود مثل باقي نوشته ها.نيايش ياس سپيد بدرقه راهت.

Posted by: maryam at October 16, 2005 4:21 AM

خيلي خوب بود.. خيلي...

Posted by: مریم at October 15, 2005 2:56 AM

سلام مثل همیشه زیبا و خواندنی ...یا حق

Posted by: فانوس خیس at October 11, 2005 10:51 PM
Post a comment









Remember personal info?