October 17, 2005

زنگ انشاء: " یک روز کاری خود را توصیف کنید"

باران روی آجرفرش‌های تراس ضرب می‌گیرد، و من یکباره سفر می‌کنم. میان شیارهای مربع ذهن‌ام بذر نگاهت می‌خیسد، دوباره جوانه می‌زنم و در هوای‌ات نفس تازه می‌کنم. بی‌خیال می‌شوم هرچه را که چند دقیقه‌ی پیش در کتاب کلنجار رفته‌ام! کتاب را روی میز می‌گذارم و آهسته زمزمه می‌کنم: - فلسفه بی فلسفه! ببخشید آقای "هوسرل" همین‌جا بمان تا برگردم، انگشت‌ات را روی همین سطر نگه‌دار"فنومولوژی".، کسی منتظرم هست باید بروم...-
پنجره را باز می‌کنم و از آن بالا آمدن‌ات را لحظه‌شماری می‌کنم. می‌خواستی اتاق کارم را ببینی وقتی خط روی خط می‌کشم و طرح می‌زنم به شوق تو و توان نگاه تو تا مگر مرهمی شود برای گهنگی کوچه‌های سالخورده و گلین شهر. می‌خواستی بازی دست‌های کوچک‌ام را به میهمانی تماشای چشمان‌ات ببری وقتی اینجا پشت میز رنگ کار گرفته‌اند و طعم خاک...
می‌دانم که این‌بار آمده‌ای، هوا بوی تو را دارد، پیداست که اینجایی. بی‌شک رسیده‌ای به سرسرای ورودی، این صدای پای توست. تند می‌شود و تندتر ضرب‌آهنگ باران، انگار گره خورده با نفس‌های منتظرم که چونین بی‌تابی می‌کند
!
انارهای روی رف تازه‌تر شده‌اند، همین دیروز از کوچه باغ‌های اینجا چیدمشان، برای تو که می‌دانستم درراهی، برای تو که کوچه‌باغ‌ها را به نام تو با قدم‌هایم ذکر گفته‌ام، ذکری که تنها تو می‌دانی وتنها تو می‌فهمی تکرار هر حرف‌اش را
.
عطر انار با عطرخوش گاهگل ایوان پیچیده! پیوسته شاخه‌های یاس را بوسه ‌می‌زنند. با این همه عطر تنها بوی توست که بیداد می‌کند، قابل تمیز از ابعاد فضا از شیء
...
در اتاق باز می‌شود و خمیازه‌ی درگاه تصویرها را مهو می‌کند! آبدارچی سازمان روبروی‌ام ایستاده و نفس‌زنان می‌گوید: - بفرمایید آقا... این هم صندلی گردان برای اتاق‌ شما، پایین هم ارباب‌رجوع دارید، در ضمن... - حرف‌ها تکراری‌اند، جمله‌اش را ناتمام می‌گذارم و با بی‌میلی جواب می‌دهم که: - باشد...، ممنون. بگو که آمد
.-
لجاجت دیدن تو بغض می‌شود و گلوی‌ام را می‌فشارد. یادم افتاد که می‌گفتی لجوج! حالا می‌فهمم چرا! که لجاجت دیدن تومعجزه‌ی بودن‌ام را "هست" می‌بخشد
.
و " هیس" یعنی چه؟! وقتی دلم گرفته! ، وقتی کاغذهای بی‌خط و خیس به ‌خود می‌لرزند و کسی هوس بردنشان را ندارد! بیچاره دل‌ام
!
سایه‌ی ابر لب پاشویه‌ی حوض تب کرده! شاید هق هق بغض مرا می‌فهمد که نهان با دل من می‌گرید! باران می‌بارد. ضرب می‌گیرد و تو می‌آیی، رقص‌کنان از همه‌جا...، در روی پاشنه می‌چرخد، پنجره ریتم می‌گیرد و باد می‌خواند. کسی پاورچین روی آسمان گام برمی‌دارد، همه‌جا "دیده" می‌شود و تو نگاه هر دیده می‌شوی. زیر نگاه تو کلمات جان می‌گیرند، چه رسد به رفتار من که بی‌خود از خود روی صندلی " آنجا که با تو نشسته بودم" دست‌ام به اشتیاق روی شیشه‌ی خاک‌گرفته‌ی میز با خامه‌ی بوسه و اشک نوشت طعم خوش دوست داشتن‌ات را
.
کتاب‌ام گوشه‌ی میز انتظار می‌کشد! نگاه‌ات می‌کنم و با خنده ‌می‌گویم: -آه... بیچاره "هوسرل" انگشت‌اش خسته شد!- می‌خندی با خنده‌ی من... و من کارکردی فراتر ازمعادلات مکانیک کوآنتوم را می‌فهم‌ام که توان نوشتن‌اش را ندارم
...
کتاب را می‌بندم و تو را می‌خوانم
.

Posted by محمد طاهريان at October 17, 2005 11:32 AM
Comments

با حال بود. داستان درس انشا را در قسمت داستانهای کوتاه بحوان، فکذ می کنم لپسندی. اردوخانی بروکسل.

Posted by: at October 23, 2007 1:45 AM

قلم خيلي روان و دلنشيني داري. جدا تبريك مي گويم . خواندنش انگار روح آدم را قللك مي دهد.

Posted by: saeed at November 10, 2005 10:12 AM

چرا من اين قدر دير يافتم ات؟ راستي سلام...

Posted by: مداد سفيد at November 6, 2005 2:02 PM

سلام محمد گرامي هنوز هم نوشته ها تو ميخونم .هنوز هم خوب مينويسي هنوز هم نميدونم چه جوري پيدات كنم .من سلطانيه هستم .
محمد

Posted by: mohammad at October 30, 2005 2:22 AM

سلام دو باره! نمی‌دانم پيام اولی كه نهادم با چه بادی برفت! به هر حال گفتم نوشته‌ات را ناخوانده پيشاپيش سلامي كنم ...

Posted by: sheen at October 28, 2005 12:01 AM

عجیب دلم یه باغ انار می خواد با یه سقفه ابرودونه های درشت بارون

Posted by: التهاب بی پایان at October 18, 2005 9:56 AM
Post a comment









Remember personal info?