
تکه تکهاند اشیاء، وقت گریزشان ازهم، و چه مبهماند در نگاه بیتاب من!
هیچ رنگی نیست همصحبت انعکاس خاکستری ذهن، جز تو که تصویر آبی بیدار چشم منی. پیوسته، مانا، تا بیانگارترین بعد بی مثال. صدای توست که زمان را مجال درنگ میدهد و هر بار رنگی برای دیدن میآفریند. زمان را با موسیقی نگاه تو میشنوم. زمان را در بود تو ذره ذره مزه میکنم.
چگونه حظ بوسههای آتشین تو را ممهور کاغذین نگارههای بیخط کنم! چگونه؟!
سند مهر مرا باد میخواند، تکه تکه رودر روی پردهی اشک، بی هیچ منگولهی مضحک یا خندهی ابلهانهی جمعی که انگاشتهاند دانایانند! گوش کن...!
آن روز که خندههاشان قژ و قژ دلنوازیست...
کسی ما را میخواند...
قربانگاه بیقرار حضور من و توست! نوبت من است، سرم را بگذار روی یال بلند نقرهای و نگاهات را تا ته بچکان.
تو آدم نمي شي.. يه تماسي با ما بگير جنگولك
Posted by: navid at November 16, 2005 4:56 PMصداي خنده ها ي پيچيده در گوشهايم هنوز زنگ مرگ دارد. با همان منگوله مضحك. ما بسته اين اسناديم. آويزان و گاه حس مي كني جهان وارونه مي شود و معلق اگر نگنجيم در اين چهارچوب كذايي! عمر مي آيد و لحظه لحظه آب مي شود مقابل چشممان بي آنكه درنگ لحظه ها را بسنجيم به ترازوي آتشين. رنگ خاكستري ما رنگ درد گنگي است. تو حس مي كني عمر است عمر تو عمر ما! خيال باطل بودن روي جاده ها قدم زدن و قدم زدن تا كجا؟ كدام ما به قربانگاه مي رسيم ؟ كداميك از ما ؟ بگو! قرباني روزمرگي شده ايم و چه فاصله ايست از اين مقتل تا آن قربانگاه. من كجايم؟ تو كجايي؟ ما كجا ميخكوب اسناد شده ايم ؟!
Posted by: پرنیان at November 14, 2005 4:35 PM