December 11, 2005

هستی

می‌دوانم نگاه‌ام را، بادآسا از پس درختانی که ایستاده‌اند کهنه‌تر از پیش در پهنای لرزان یک خط که گاه موج بر می‌دارد و گاه می‌شکند، برگریز، عریان، پرحرف.

به انتظار تولد کدام رنگ مردمکان مبهوت‌ام را دلداری ‌دهم! دوباره برگی دیگر، خش و خش می‌ریزد ومن قدم‌زنان هم‌آوائی لحظه‌های رنگ‌رنگشان را زمزمه می‌کنم. نگاه از پنجره می‌گیرم، ناباورانه نگاه‌ام را می‌دزدی! شب می‌ماند و غریبگی دیوارها با آن سایه‌های کم‌رو، لابه‌لای روشنای مهتاب. این روزها تن استعاره‌ای‌ست برای هم‌آغوشی روزهای ناتنی! چه فرقی می‌کند وقتی هیچ چیز فرقی با دیگری ندارد، جز تو. امروز معنی داشتن را می‌فهمم اگرچه نیستی و من بیش از پیش دارم‌ات.

هنوز پیش تو ام، با این تن خاکی، تشنه، میان همان چهاردیواری امن و آرام، با آن پنجره‌ی مات و مشبک که تصویرمان را وارونه در ابهام نگاهش محو می‌کرد.

چه می‌شود کرد با حرف‌هایی که یکباره به دل می‌ریزند و هیچگاه رسالت نزولشان را نتوان نوشت. حتما کلمات هم آه می‌کشند مثل آدمها یا نیم‌طاق‌های دهان‌وا کرده‌ی طرح‌های ناتمام مرمتی‌ام!

"باید جایی بنویسم که من میان خشت خشت خاطرات تو جامانده‌ام. نفس می‌کشم، خاک می‌شوم، باران می‌شوی، می‌باری و من دوباره کنار سپیدی سینه‌ی تو آرام می‌گیرم."

برای‌ات یک بغل دلتنگی عاشقانه دارم. کم نیست، نه؟ نوبرانه‌ات را لب ایوان می‌گذارم، رو به مهتاب، کنار شمعدانی‌ها. فردا که پنجره را بازکردی، خاکستری ساکت کوچه را بهتر ببین، ببین که لکه‌های سبز لابلای حاشیه‌ی کمرنگ خاطره‌هامان روئیده‌اند، با آن گلهای زرد که برایمان معنی عشق بود و عشق ماند و تنها عشق.
نگاه کن نیمکت خالی پارک را! دیروز وقتی باران زد، دل‌اش برای خنده‌های من و تو بهانه گرفت، نشستم و با اشک‌های نابهنگام میان ازدحام نگاه‌های غریب، نوشتم: "هنوز اینجایی، اینجا"  و دست‌ام را روی قلبم محکم فشردم.

Posted by محمد طاهريان at 1:28 PM | Comments (7)