میدوانم نگاهام را، بادآسا از پس درختانی که ایستادهاند کهنهتر از پیش در پهنای لرزان یک خط که گاه موج بر میدارد و گاه میشکند، برگریز، عریان، پرحرف.
به انتظار تولد کدام رنگ مردمکان مبهوتام را دلداری دهم! دوباره برگی دیگر، خش و خش میریزد ومن قدمزنان همآوائی لحظههای رنگرنگشان را زمزمه میکنم. نگاه از پنجره میگیرم، ناباورانه نگاهام را میدزدی! شب میماند و غریبگی دیوارها با آن سایههای کمرو، لابهلای روشنای مهتاب. این روزها تن استعارهایست برای همآغوشی روزهای ناتنی! چه فرقی میکند وقتی هیچ چیز فرقی با دیگری ندارد، جز تو. امروز معنی داشتن را میفهمم اگرچه نیستی و من بیش از پیش دارمات.
هنوز پیش تو ام، با این تن خاکی، تشنه، میان همان چهاردیواری امن و آرام، با آن پنجرهی مات و مشبک که تصویرمان را وارونه در ابهام نگاهش محو میکرد.
چه میشود کرد با حرفهایی که یکباره به دل میریزند و هیچگاه رسالت نزولشان را نتوان نوشت. حتما کلمات هم آه میکشند مثل آدمها یا نیمطاقهای دهانوا کردهی طرحهای ناتمام مرمتیام!
"باید جایی بنویسم که من میان خشت خشت خاطرات تو جاماندهام. نفس میکشم، خاک میشوم، باران میشوی، میباری و من دوباره کنار سپیدی سینهی تو آرام میگیرم."
برایات یک بغل دلتنگی عاشقانه دارم. کم نیست، نه؟ نوبرانهات را لب ایوان میگذارم، رو به مهتاب، کنار شمعدانیها. فردا که پنجره را بازکردی، خاکستری ساکت کوچه را بهتر ببین، ببین که لکههای سبز لابلای حاشیهی کمرنگ خاطرههامان روئیدهاند، با آن گلهای زرد که برایمان معنی عشق بود و عشق ماند و تنها عشق.
نگاه کن نیمکت خالی پارک را! دیروز وقتی باران زد، دلاش برای خندههای من و تو بهانه گرفت، نشستم و با اشکهای نابهنگام میان ازدحام نگاههای غریب، نوشتم: "هنوز اینجایی، اینجا" و دستام را روی قلبم محکم فشردم.
سلام
من اولين بار است كه به اينجا امده ام.فقط همين را بدان كه تمام آرشيوت را باز كردم تا امروز بخونم.اميدوارم كه موفق باشي.
از اين بوي باران و كاهگلي كه پيچيده اين جا
دوباره لال ماندم و هيچ نمي دانم كه چه بايد بنويسم
درود
و سكوت...
به نام خداوندگار مهر
سلام صاحب مهربان واحه:
مي دانيد كه هزارباره مستامست مي شوم وقتي مي خوانم مهرواره هايتان را.اين روح قدسي كه پشت كالبد واژگانتان نشسته مسحورم مي كند.مي دانيد اين روزها عشق آن دورها ايستاده و ما را مي بيند كه ديگر تلاشي نمي كنيم براي باورش.لحظه هايمان توامان روزمرگي ها و تشويشند.دلم براي كيمياي حضورش پر مي زند.كاش حضرت دوست نظري بياندازد بر اين سرگشتگي ها و بنشاند مسيحاي مقدسش را در رگ زيستنمان.
لحظه هايتان متبرك به حضور حضرت عشق و سپهر جانتان سرشار از سبزآبي مهر.
سلام خسته نباشي
وبتون خيلي قشنگه
مي خوام اگه اشكال نداره در مورد قالب و نوع عكساتون بيشتر بدونم
ممنون مي شم
موفق باشين
يا علي مدد
كارهاي خودتو ديدي اينجا!!!!!
http://mohandessssss.blogfa.com
هرچه می اندیشم دلیلی نمی یابم برای این کار! شمائی که بلاگ "مهندس" را رقم زده اید و بی هیج اجازتی مطالب و نگاره های واحه راآنجا بی قید ماخذ آورده اید!!!
واحه
Posted by: ahmad at December 21, 2005 12:56 AM" این روزها تن استعارهایست برای همآغوشی روزهای ناتنی! "
شاهكار بود محمد! شاهكار! اين جمله برام رنگ و بوي ديگه اي داشت بين هرچه كه اين مدتها خوانده بودم!
تمام مي شوي گاهي و همه وجودت سرشار لحظه هاي ناب. تمام شدنت ديدني است
Posted by: پرنیان at December 11, 2005 4:19 PM