محرم یعنی نظربند سبز امامزاده داود. محرم یعنی طرح دستار ناتمام شمایل حضرت عباس. محرم یعنی کوچه پسکوچههای نمزده باران میان پردهی اشک و آه. محرم یعنی دربه در نگاه تو شدن، گوشهی ضریح چوبی بابارکنالدین. محرم یعنی از دیوانگی نوشتن. از عشق، از آب، از خاک، از تو...
آه..خ.. کسی ببردم تا خلوت همیشگیام، تا قبهی سبز مشتاقعلیشاه! دلتنگم و پر از حاجت. نذر کردهام.
حرفهایم را چهکسی میفهمد! دعا، ذکر، عاشورا... همه و همه زیر زبانم با نام تو معنا میشود. بیا و برای خدا معنایم کن. نگفتی اینجا چه کنم! نگفتی امروز محمدی من! آوارهتر از این روزها نبودهام، که صدایم کنی، که نگاهام کنی...
دیوانهی تماشای تو ام! چه کنم با دل؟ تو بگو... بگو مرداد، مینویسم "مرداد" تب میکنم، میمیرم، با نفسهایی که روی تنات با نگاه من پرسه میزنند. لبها را مینشانم روی سایهروشن آرام منحنی حضور تو، شقایق میکارم، شقایق...شقایق... گل همیشه عاشق! نه؟!
بیا تقسیم کنیم هرچه را که هست با هم. جر نخواهم زد! باور کن! هرچه درد برای من.. هرچه عشق برای تو! بخدا خریدارم، تو بگو چند، من نقدش میکنم. هنوز سری مانده برای من از دار و ندار زندگی! جان میدهد برای قربان شدن! تو بگو عید قربان، کی؟ تا سرم را بگذارم بر دامانت!
گرم شدهام! تو اینجایی نه؟!! دلم تنگ بود، تنگ! بنشین تا برای ناخنهایت لبهایم را نقاشی کنم و برای موهایت نفسهایم را... این هم ماه! دالی...
من گم شدهام عزیزکم! کجایی تو؟ باشد! من سوختم! بیا از نو چشم بگذاریم! فقط یکبار، یکبار! پیدا شو...
یاد ات هست آن روز که گفتی میآیم تا با هم فیلم ببینیم؟! آنوقت محکم درون سینهام تپیدی و قایم شدی میان بازوانام! تاب و تپ خوش قلبات را روی سینهام میشمردم! تاپ،تاپپ... تندتر و تندتربه ریتم قلب من که وحشی نفسهای تو بود و آرام تپشهای قلب تو. گونهات را رساندی زیر گردنام. گفتم زبری ناتراشیدهی صورتم پوست نازک صورتات را میخراشد! گفتی نه، دوست دارم! راستی! آخر فیلم چه شد؟!!
ماهیها عاشق شدند؟ یادم نیست!
شاید این روزها همه عاشقاند، همه! جز من! میخواهم تا خود صبح همینجا رو در روی گنبد سبز خیره بمانم به آسمان، به کبوترهای بیدار و خواب، همه مست...