دستم را کشیده بودم روی صورتش، بارها و بارها، وقتی نرمی اشکهایش نشسته بود روی گونهی پر نور و برجستهاش. تمامی اجزاء صورتاش را از بر میشدم و بعد بوسیده بودماش، حتی با نگاهام! اما بوسیده بودم. چه فرقی میکرد، وقتی زمان را تا ته وجودم مزه کردهبودم، وقتی عقربهها میگفتند دیر است. نباید تلخ میشدم، باید برمیگشتم. ایستاده بود میان سایهروشن اتاق، غوغای گونهگون نورها در آینه تکرار شدند، من مانده بودم وبازی نورها، او بود و خدا! مگر خدا هم گیسوانش را وقت رفتن شانه کرد که او چنین کرد!
از لباس احرام برایام نگفته بود! سپید پوشیده بود و من دیوانهواربه گرد او میگشتم، بی آنکه قدم از قدم بردارم و لباس احرام بر تن کرده باشم. اولینبار آینهای روبرویام بود که حتم داشتم تصویرش آغاز تغزل است. و من پیشتر برزخ بودنام را در آن به انتظار آفرینشی نو دست و پا زده بودم! این بار او مرا آفرید. که عاشقاش باشم؟! که زندهی نفسهایش باشم؟! هرچه بود دانسته یا ندانسته مرا آفرید!
گفته بودم دیر شد و او هیچ نگفتهبود، جز لبخندی که شمارشاش را لبهایم تیک زدهبودند. حتما دانستهبود تمام آن ساعات تصویرش را روی تمام سلولهای مغزم نقاشی کردهام و اینکه اگر هم رهایم کند تصویرش دیگر رهایم نخواهد کرد.
چه شبهایی که نشستم و روی کاغذ تصویر کردماش! آخرین بار همین پنج دقیقهی پیش بود! اتاق سپید پوش کاغذ است! کاغذهای بیخط! کاغذهای اشک، کاغذهای آنچه نتوانستم بکشم! لابلای خطوط چهرهاش جا ماندهام! قرار بود برایام آواز بخواند، پس چرا نخواند؟! یا خواند و من نشنیدم!
او را روی کاغذ نمیخواستم، او را با رنگ نمیدیدم، او را با خط نمیخواندم. او را با صدایش، با نگاهاش و طعم خوش اولین سلام میدیدم و میخواستم. نوشته بودم: "بانوی من در شب غمناک بارانی آبی پوشید." "بانوی من در صبح سپید آفتابی آبی پوشید." بانوی من در لباس احرام آبی پوشید." هنوزهم مینویسم بانوی من آبی به تن کرد، میداند هرچه بپوشد یا نپوشد باز هم برای من آبیست.
همیشه دنبال بهانه بودهام که بیپروا ببینماش، حتی از دور! تا دور نزدیک شود و نگاهام کند و من خیس و تبدار نگاهاش بمانم. حتما صدایم کرده بود که از خواب پریدم! از جعبهی رنگها آبی را برداشتم"COBALT BLUE" و "PRUSSAN BLUE" گیرم سفید هم ترکیبشان کنم، اما مگر میشود آبی؟! آبی من بارانیست، آبی من میخندد، وقتی نگاهام میکند آسمانیست، آنوقت نگاهام را تا بلندای پروازش پر میدهد و او اوج میگیرد و باز بالاتر... جایی روی زمین شکوفههای سپید خیس میشوند... جایی روی زمین سایهای بزرگ میشود، آنقدر بزرگ که تنهایام را میبلعد، من میمانم و جادهای که ناتمام رهایش کرده...
اینجا روی سایهی او مشق پرواز میکنم. بزرگتر که شدم حتما خواهم پرید! نه؟ قلممو را بر میدارم و روی سایهی سپید نقاشی او تکرار بالهایش را وارونه تصویر میکنم.
پشت کاغد ریز مینویسم که برای دیدناش بهانه نمیخواهم، که برای شنیدناش حسرت نمیخواهم و برای دوست داشتناش پای چوبین استدلال. برای بوسیدنش...
تو را میخواهم آبی آبی من.

سلام
اقاي طاهريان نوشته هات خيلي قشنگه راستي تو نويسنده اي يا نقاش؟
اين كار اخر كه تو اين صفحه هست هم خيلي قشنگه.
ببخش كه من مثل بقيه ادبي ننوشتم.
در لباس آبی از من بیشتر دل می بری .... آسمان وقتی که می پوشی کبوتر میشوم .................
Posted by: زهرا علوی at April 19, 2006 10:45 AMنمي توانم يا مرا ياراي نوشتن نيست اما مي دانم ابي ها در يك دنيا هستند در ملكوت
و ملكوت تو در تمام حركات انگشتانت ، در تمام خطوط بومت را معنا داد
معنايي در بيكران
در انجا
به نام حضرت عشق
سلام صاحب مهربان واحه:
آنقدر در دلم حس نشاندی که چشمهایم بارانی شده و نگاهم آبی! خوشحا به حال مهربان بانویت! چه عاشقانه می خواهي و مي خواني اش با بند بند هستی ات.چقدر عاشقم بر شوری که در سینه داری.باید هزارباره ستود این احساسهای زلال را و گفت مستی جان شور و شرت بیشتر! این دل نوشتها را که خواندم و اين بيكرانگي نقوش را كه ديدم چیزی در دلم فرو ریخت چیزی به رنگ شادی و غم چیزی که مجابت می کند مکرر طلب کنی که زیر باران خیس شوی کسی برایت در ماهور بنوازد و بخواند و تو فقط مستامست نگاهش کنی و بیقرار آن نفحه خوشی شوی که وادارت کند به پروازش به مبارک ملکوت!
راستي نگاشته پيشينت كه ناب در ناب بود......چه بگويم كه جان جانم را ..........
سبزاسبز باشید و بهارآفرین.
این نگاه توست که پرواز را می بیند و آبی آسمان را. همیشه در دایره رنگها متضادی هم هست!
مثل همیشه زیبا. و این طرح!
Posted by: کامه at March 7, 2006 3:36 PM