March 12, 2006

امروز

                           آبرنگ- اسفند 1384

باران که آمد، لب‌هایم باریدند
چشمانم
و دستهایم.
باران که آمد، کوچه باغ‌ من و تو تب کرد
کلاغ‌ها خواندند
گنجشک‌ها زیر چتر هم بال گشادند
باران که آمد،
من ماندم و یک جفت پا در میانه‌ی کوچه‌ای بی‌عابر

Posted by محمد طاهريان at March 12, 2006 1:17 AM
Comments

سلام...من از اينجا يادگاري برداشتم اما اسمت هم زيرش نوشتم...به جون بابام...
راضي باش...

Posted by: man at March 15, 2006 6:25 PM

يك روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تكاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و كم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين كار را دد منشانه و با غرور خاصي تكرار كرد تا اينكه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از كارش بسيار لذت مي برد.
برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محكم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي كرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشكي كه مي رسيد آن را از بيخ جدا مي كرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع كردنش صرف نظر كرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تكاند تا اينكه به ناچار برگ با تمام مقاومتي كه داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع كرد. شاخه بدون آنكه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .
ناگهان صداي برگ جوان را شنيد كه مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت كه فراموش كني نشانه ي حياتت من بودم.

Posted by: رها at March 12, 2006 3:26 PM
Post a comment









Remember personal info?