شنبه بیست و پنج فروردین ماه یکهزار و سیصدوهشتاد وپنچ خورشیدی
رسیدهام بم. آسمان پرستارهتر از همیشه است و ماه بزرگتر. دیشب ماه شب چهارده بود!
آن روزها بم زیبا بود، زلزله که آمد پیر و نفسگیر شد. حالا اینجا شهری دگر است. چقدردلتنگ شدهام برای صادق، برای خندههای نمکیناش، برای شنیدن دوبارهی خاطرات دوران دبستاناش! برای یکبار دیگر میهمان شدن خانهی استاد بسطامی، برای تمامی آنچه که این شهر را برایم بم تعریف میکرد. آزارم میدهد این حس غربت که هنوز با من است، بااینکه همه چیز دارد نو میشود اما هنوز شهر پر است از ردپای آوار و مردمانی که در انتظار خانهاند! بهتر که شب رسیدم اینجا، تحمل دیدنش در روز سختتر است! والله که سخت است. باید میدیدید.
اولین باری که بعد از زلزله اینجا را دیدم ششماه از آن واقعه گذشته بود، شهر مرده بود و نخلهای پریشان ایستاده و عریان روی خاک میگریستند. به ارگ که رسیدهبودم دیگر هیچ نمیدیدم، در ویرانههایش میدویدم، گم شده بودم با همهی خاطراتم، با خودم، با همهی هستیام! قسمتی از آوار رویم ریختهبود و عینکم آنجا زیر تلی از خاک مدفون شدهبود. شاید قرار بود که شهر را، ارگ را تاریک و محو ببینم، حتما میدانسته دیدنش را تاب نخواهم آورد!
حالا دوباره اینجایم، به بهانهی سومین کنگرهی تاریخ معماری و شهرسازی ایران! صبح شده و من طاقت دیدن داخل ارگ را ندارم! میگذارم برای وقتی دیگر.
از میان جمعت دکترشیرازی سراغمان را میگیرد، با خنده و جدیت همیشگیاش ما چند نفر را میفرستد برای کمک به دیگران! کارتها را از روی سینه جدا میکنیم و همراه او سالن همایش را دستی میکشیم و با وسواس تمام صندلیها را میچینیم! لحظهای تصویر ارگ از خاطرم جدا نمیشود. عکسهای روی دیوار سالن، ارگ دیروز، ارگ امروز فریم به فریم قاب نگاهام را دنبال میکنند و مرا برای دیدن ارگ بیتابتر از همیشه نگاه میدارند.
ظهر شده، گرما بیداد میکند. زمان افتتاحیهی کنگره است. باید آنجا باشم، داخل ارگ، فضای تکیه.
چشمهایم را میبندم، قدم برمیدارم، صدای سنگفرشها را زیر پاهایم میشنوم، اما به چند قدم نرسیده جایی سنگفرشها تمام میشوند! چشم که باز میکنم بی اختیار میگریم! این همان راستهی بازار ابریشمگران است! صدای شنها زیر پایم ناآشناست، عذابم میدهد. اینجا جای دیگر است! اینجا ارگی نیست که سالها پیش گرمای داغ خردادش برایم لذتبخش بود، این همان ارگی نیست که برای رولوهی راستهی بازارش عرق ریختمو... اینجا جایی دگر است! در دل میگریم.روی صندلی ساکت مینشینم. به دستهای فرماندار نگاه میکنم، نمیدانم از چه سخن میگوید! خوشآمد گفت؟!
فردا قرار است کوچه پسکوچههای ارگ را تا آن بالا یعنی همان چهارفصل طی کنم! البته اگر بتوانم!
یکشنبه بیست و شش فروردین ماه یکهزار و سیصدوهشتاد وپنچ خورشیدی
از دیدن داخل ارگ منصرف میشوم. کمطاقتتر از آن شدهام که پیش از این فکرش را میکردم. با سعید دورتادور ارگ را از مسیر خندق دنبال میکنم. انگار به طواف آمدهام، آرامتر میشوم.


شب شده، قرار است بعد از خوردن شام داخل ارگ برنامهی حلقههای آزاد بحث و گفتگو باشد!
ساعت یازده شب است، ماه بالای سر ارگ بوسه میزند، دیوانه شدهام! من خاک را بوسه میزنم! دستهایم میلرزد، کاش بتوانم این لحظهی شب را برایتان عکسی گرفته باشم! کاش میدیدید.
دوشنبه بیست و هفت فروردین ماه یکهزار و سیصدوهشتاد وپنچ خورشیدی
بعد از ناهار، دکتر مختاری به انتظامات سفارش میکند که ما دو سه نفر از شاگردانش بی هیچ محدودیتی سایت ارگ را بازدید کنیم! برایتان عکس گرفتهام، خودتان بخوانیدشان، من چیزی نمیتوانم بنویسم!








نزدیک غروب است و من تنها در ارگ ماندهام، بقیه زودتر برگشتند، اما من نتوانستم دل بکنم! در مسجد جامع ارگ نشستهام، تنها. زار میزنم! اینجا کسی صدایم را نمیشنود. انگار مسجد را در تابوتی پیچیده باشند وسط در وسط صحن! بی اختیار فاتحه میخوانم و اشک میریزم.



اینجا نذر کرده بودم! مگر میشود از خاطرم برود! حالا پارچهی سبزی را که از امامزاده داود تا اینجا آوردهام گره میزنم و حاجت میکنم!
سهشنبه بیست و هشتم فروردین ماه یکهزار و سیصدوهشتاد وپنچ خورشیدی
ظهر شده، باید برگردم، یاد میافتد اینجا بم است و این همان ارگ بم!
و اختتامیه.

اینجا را حالا همه می شناند! نه ؟ این همه سال گذشت و نتوانستم چیزی از آن بنویسم اما این بار که از سفر برگشته ام شاید چند خطی نوشتم!
یک.
در خیابانها پرسه میزنم و فاصلهها را نشانه میگیرم، این با آن، خودم با آنها، خطهای بریده و سفید پشت چراغ قرمز، فاصلهی اینجا تا آنجا، فاصلهی خودم تا ویترین مغازهها و تصویر ژولیدگی موهایم روی شیشههای بیرنگ، فاصلهی زمانی میان دو کلاس درس و سرگردانیام که کجا باید بروم! بهانهگیر شدهام! اگر صدایت را میشنیدم...قدم میزنم و با هر قدم انگار بیشتر و بیشتر از خودم دور میمانم، دستم را میگیرم و میدوم تا تو. میگذرم میان ازدحامی که صدای پاهایشان، صدای نگاههایشان برایم سکوت شده است و خاکستری و ممتد.
دو.
لبخند کودکی در آغوش مادرش وقتی از من میگذرد و از پشتسرنگاه معصومانهاش را تا من دنبال میکند، نگاهام را میدواند تا تو، تا آبی خندههای آسمانی تو.
مثل همیشه برایت دنبال شال آبیام! قیمت میکنم، پول همراهام نیست، خندهام میگیرد و تو میخندی! باورم میشود که هستی با من، حتی حالا که دلم تنگ است.
سه.
خودم را میان مردمی میبینم که با هلهله میدوند این طرف و آنطرف. آن وقت تماشایی میشود وقتی لغزیدن رنگها را در اطرافات حس میکنی و گاه همچون نقاشیای امپرسیون، تعادل پویایشان را در ذهن رنگ میپاشی. هر لحظه به رنگی میماند و لحظهای دیگر به رنگی دیگر! مثل انعکاس آفتاب روی موهای بلند تو وقتی سرت را میگذاری روی سینهام!
زندگی چیزیست میان همین مردم! نه؟ دلم میخواهد همینجا در آغوش بگیرمات تا باهم بودنمان را رنگ بزنیم! حاضری؟ تو آبی. من چه رنگی؟