
بعدازظهر رفتهبودم همان خانهی قدیمی، همان که اولین روزهای کاریام را آنجا شروع کرده بودم! همان که یکبار آمدهبودی آنجا، نه! همانجا که تمام لحظاتم را در آن روزهای گرم تابستان با تو نشستم و با تو برخاستم و گاه با تو در آن خلوت دنج به نماز ایستادم. نماز که تکلیف شد دیگر نخواندم مگر با تو، شاید هم برای تو!
بوی تو هنوز پیدا بود. برای همین دوستاش داشتم!
باران که میآمد دیوانهام میکرد، از آن بالا پنجره را باز میکردم، چشمهایم را میبستم، میایستادم روی ایوان. میخواستم که باشی و همین کافی بود که تو بیایی و اگر میشد به بهانهای صدایت را شنید حتما میشنیدم. باد روی آجرفرشها خنک میشد، با عطر موهایت آرام میپیچید و نمناک روی تمام سلولهای تنم مینشست، آن وقت با همهی وجودم تو را نفس میکشیدم. چشمهایم را میبستم و نمیتوانستم بنویسم از دیوانهگیام، از عاشقیام. یکبار روی پنجرهی خاک گرفتهی اتاقم با انگشت اشاره نوشته بودم "برای تو" و لبهایم را چسبانده بودم روی شیشه! فردای آن روز چقدر دلم گرفتهبود وقتی آبدارچی سازمان شیشهها را برق انداختهبود! بعد رفته بودم تا کوچهباغهایی که دلخوشیمان بود و برایت انار چیدهبودم.
انار یعنی من عاشق تو باشم! قبول؟
و من بی انار چه با انار عاشق توام...
بعد ازظهر رفتهبودم همان خانهی قدیمی که یادم رفت بنویسم..!
اینجا نیست و عجیب هوایش هست، جورابهایش جا ماند، حتما می دانسته که دلم خوش است به همین بهانههای رنگ رنگ. صورتی، آبی، سفید و حالا سرخ روی مخمل آبی.
نششته بود روبروی من، با آن موهای بلند که دسته شدهبودند روی شانهی چپاش. هنوز نم داشت، حتی با چشمهای بسته هم میشد فهمید.عطر خنکاش بیداد میکرد.پیشانی بلندش مثل همیشه زیر سایه-روشن طرهای که موج برمیداشت و میرقصید هاشور خورده بود. دیوانهاش بودم، بیشتراز آنچه که در نگاهام بخواند یا از تکرار نفسهایم بشنود که "دوستات دارم". موهایش کوتاهتر شده بود اما زیبا بود، حتی زیباتر از آخرین باری که دیده بودمش.
آمده بود برای دل من، میدانستم و هیچ نپرسیده بودم! میخواستم همهاش مال خودم باشد. دستهایم را گره کرده بودم دوربازوان سپیدش و بلند صدایش زده بودم. لبهایش را که نشاند روی گونهام، چیزی درون دلم را به یقین مهر تایید زد که من آن تواَم. آن وقت دستهایم رفتند تا گونههای مهربانش وآرام نشستند دوسمت صورتش و او بی حرکت درون قاب دستهای من جا مانده بود. زل زده بود به چشمهای خیس من، با نرمی دستهایش گونههایم را پاک کرد و دوباره بوسیدشان. موهای خوش عطرش را که حالا پریشان بوسههای من بودند با سرانگشتانم جمع کردم و ریختم پشت آن گردن بلند و با لبهایم زیرآن نوشتم"یادت باشه دوستت دارم"
گفتهبودم کاش گوشوار یاقوت خریدهبودم، همان را که برایت نشان کرده بودم با آن شکوفههای ریز! گفتهبود یکروز خواهی خرید محمدی من. و با نرمی انگشتانش اشکهایم را بوسیده بود. صورتم را رساندم تا لالهی گوشهایش و آن وقت لبهایم را که دیگر طعم خاک و باران گرفته بودند گوشوار کردم تا همیشه آنجا داغ و پر خواهش بمانند. نبض دلچسبی روی لبهایم ضرب گرفته بود، دوباره زاده شده بودم، با نفسهایش، با نگاههایش، با...
دراز کشیدم و دل دادم به لای لای نفسهایش، خوابم برده بود! بیدار که شدم سرم روی حجم خالی پیراهن صورتیاش جا مانده بود.