"دنیا نور است، دنیا مالامال نور است" و این اتاق تو که امشب مرا یاد این کلام عزیزالدیننسفی انداخته:"دنیا مالامال نور است".
امشب اتاق پر از نور است، سپید از جنس گلبرگهای شاخهگلی که برایت گرفتهام و یا پوست که چنین میتوان لمساش کرد! تو هستی، من و این کتابها... کتاب میخوانی، من مینویسم. شانههای سپیدت از پشت کتاب پیداست، با آن آبشار مواج و پرتلالو گیسوانت که پسزمینهی نگاهام را باشکوه و وقار تمام هارمونی بخشیده. نگاهات را از من دزدیدهای! اما حواسات هست. نمیبینیام، اما میبینی، حتی تمام حرکاتم را، نوشتنام را و اینکه چه جور زل زدهام به تو!
به یاد پیراهنی افتادم که آن روز برایم پوشیده بودی! روی شانهها کمی باز بود و من بارها بارها بوسیده بودمشان! دیوانه بودم از فتح بهشتی که لبهایم برای اولینبار مغرورانه بر آن مهر زده بودند"دوستات دارم"
اگر نقاش خوبی میبودم حتما تو را نقاشی میکردم! میدانم نقاش خوبی نبودهام!
خیلی وقتها دلم میخواهد با کلمات تو را نقاشی کنم، خندههایت را مثلا! اما نمیشود! همیشه حرفی هست آن میان که با کلمه نمیشود زد! ابهامی رازگونه که بودنات را رنگی دگرگونه میبخشد! رنگی که جایش حتی درهمهی جعبههای مداد رنگی دنیا خالیست! (شاید همان سیوشش تاییها که هیچ وقت نتوانستم بخرم!)
پارسال نیمی از وجود من در تو بال و پر گرفتهبود، پیشتر را نمیدانم! اما امروز تمام من در وجود تو نفس میزند. مثل این پنجرهی رو به باغچهی حیاط که هر صبح پیچ و خم شاخههای درخت انجیل را قاب میکند و خاطرهی آن گنجشکک خیس را که نشستهبود اینجا تازهتر.
و این بزرگترین افتخار بودن من است، یعنی داشتن تو با همهی آنچه که دیگران معنا میکنند: "نداشتن"
این روزها عجیب دلتنگ شنیدن صدایت میمانم! یادت هست! ساعتها حرف میزدیم، از عالم و آدم، از هرچه که بود و نبود! همه و همه بهانه بود، برای چشیدن طعم خوش صدایت. قرار بود ننویسم از دلتنگی میدانم، و این مربوط به دنیای کوچک من است شاید، که بیکرانه را کران میخواهد و لایتناهی را با قیاس معماری-شهرسازی میسنجد! شاید اینگونه بهتر گرمی دستهایت را حس میکنم و دوباره تکرار. و شاید همهی اینها خندهدار باشد و کودکانه، ویا جزئی از نیاز من باشد به بود تو در همین مقیاس (یعنی همین اتاق که هرکجا رفتم با خود بردم) گلهای روی میزم را ببین! من زندگیام را وامدار نگاه تو ام. تو بانوی آبی آسمان منی. تو...
میبینی برای بوسیدنت این همه مقدمهچینی کردم و باز رسیدم به همین اتاق و این دفتر آبی که بی مقدمه برایت بنویسم: "دوستت دارم"
لطیف می نویسی
به نازکی گلبرگهای آواز یک قناری
و عمیق
به ژرفای عشق تو به محبوب مهربانت
خدا تورا برای او
و اورا برای تو
حفظ کند
از ازل
تا همیشه ...
سلام
چقدر عاشقانه واسش مي نويسي
واقعا بهش حسوديم ميشه
چقدر زيبا مينويسي
خوش به حالت
سلام
خيلي زيباست خيلي
من شما رو در وبلاگم لينك مي كنم
اميدوارم راضي باشيد
موفق باشيد خدانگهدار
چرا نمي تونم چيزي بنويسم اينجا ؟
Posted by: fateme at July 19, 2006 2:19 AM