دوباره کتاب جاناتان را ورق میزدم بی آنکه بخوانماش! آخرین برگ این را برای تو نوشتم:
آنها که جلوترند از همه چیز زود دست میکشند، شاید همهچیزشان چیز دیگریست! وقتی راه میروند سوت میزنند، با چند قدم از روی همهچیز آسان رد میشوند! اما من که همیشه عقب ماندهام! نه؟ تو آن بالا و من اینجا. اسیر خاک. خیال دست کشیدن ندارم! خیالاش هم دست من نیست! بتوانم یا نتوانم احمقانهترین گزارهی جبر زندگیست برای دوست داشتن، برای این خیال. اینجا نشستهام، دورتر! میخواهم همهچیز من تو باشی و لابد هستی که جز تو نتوانستم بنویسم.
بیقرار صدایت شدهام، حالا کجایی تو؟ بوی خاک گرفتهام! میشنوی؟ بخند با نگاهات، من تشنهام... دلتنگام.
امشب سجادهام را تو پهن کن. گفتهبودی برایم دعا کن، باشد قبلهی من. "بگذار سر بر سینهی من..."