September 23, 2006

چرا اینجا!

دوباره کتاب جاناتان را ورق می‌زدم بی آنکه بخوانم‌اش! آخرین برگ این را برای تو نوشتم:
آنها که جلوترند از همه چیز زود دست می‌کشند، شاید همه‌چیزشان چیز دیگری‌ست! وقتی راه می‌روند سوت‌ می‌زنند، با چند قدم از روی همه‌چیز آسان رد می‌شوند! اما من که همیشه عقب مانده‌ام! نه؟ تو آن بالا و من اینجا. اسیر خاک. خیال دست کشیدن ندارم! خیال‌اش هم دست من نیست! بتوانم یا نتوانم احمقانه‌‌ترین گزاره‌ی جبر زندگی‌ست برای دوست داشتن، برای این خیال. اینجا نشسته‌ام، دورتر! می‌خواهم همه‌چیز من تو باشی و لابد هستی که جز تو نتوانستم بنویسم.
بی‌قرار صدایت شده‌ام، حالا کجایی تو؟ بوی خاک گرفته‌ام! می‌شنوی؟ بخند با نگاه‌‌ات، من تشنه‌ام... دلتنگ‌ام.
امشب سجاده‌ام را تو پهن کن. گفته‌بودی برایم دعا کن، باشد قبله‌ی من. "بگذار سر بر سینه‌ی من..."

Posted by محمد طاهريان at September 23, 2006 3:57 AM
Comments

سلام! دنبال يك عكس براي وبلاگم مي گشتم به وبلاگ شما و گندم رسيدم...بسيار زيبا مي نويسيد و....

Posted by: baadsavar at September 27, 2007 8:38 PM

سلام. خوبين؟ من وبلاگتونو وقتي داشتم دنبال نقاشي آبرنگ مي گشتم پيدا كردم. خيلي زيباست. بازم بنويس
هر جا هستي موفق باشي

Posted by: فیروزه at October 18, 2006 10:00 PM

سلام
از جوابتون ممنونم
من هم استاد را مثل شما خيلي دوست دارم.
اگر صحبت كردن معمولي شما هم مثل يادداشت هاتون باشه,كار رو براي افرادي مثل من سخت ميكنه....شما منو ياد استاد جمال الدين كزازي ميندازين.
در هر حال از اينكه وقت گذاشتين وجواب دادين ممنونم.....ببخشيد ديگه, ما فقط بلديم عاميانه بنويسيم...
از اين به بعد به وبلاگ زيباتون سر خواهم زد..البته با اجازتون
موفق باشي وپيروز

Posted by: *** at October 13, 2006 12:40 PM

دوباره سلام دوباره منم
با اينكه من از نقاشي هات خوشم اومد واهل نويسندگي نيستم ولي يادداشتهات خيلي قشنگه خيلي با احساسي...
البته ميدونم به اين يادداشت هم جواب نميدي ولي خواب من مي نويسم
ببخش كه من مثل مخاطب هاي هميشگيت بلد نيستم ادبي بنويسم......

سلام به شما آشنای بی نشان این نزدیکی ها
این لطف بی حد شماست که چنین می پندارد و چنین تصویر می کند! ورنه اینجا خبری نیست که نیست! بر من ببخشائید اگر جواب پرسش تان به تاخیر افتاد! چراکه تازه فرصتی حاصل شد برای سر زدن به اینجا! مدت هاست که قلم به آب و رنگ نزده ام تا خلوتم را رنگها به نظاره بنشینند! کارهای آبرنگ بعضی ها مهر شش،هفت سال پیش را دارند و بعضی هم چهار، پنج سال گذشته را! و دیگر آنکه من در زمینه کار نقاشی حضورا پیش هیچ استادی تلمذ نکرده ام و هنوز هم که هنوزه باید بیاموزم، شاید بطور جدی تر و در فرصتی اگر پیش آید! دوست خوب و مهربانی چون استاد طاهریان و حضورآفتاب بی دریغ اش از کودکی در کنار من مرا رسانده تا اینجا! گرچه هیچ گاه در خلوتمان قلم در دست نگرفت و خواست که من تنها تجربه کنم و بیاموزم! اما همیشه راهنمایی های ایشان و استادان عزیزی مانند استاد حسین زمردی، استاد منوچهر مغاری و استاد قانبیگی و...دلیل قدم برداشتن من شدند.
با تقدیم احترام
واحه

Posted by: *** at October 12, 2006 7:03 PM

سلام
ميدونم جاي حرف هاي من اينجا نبود....
ولي كاش جوابم رو ميدادي.....

Posted by: *** at October 12, 2006 6:39 PM

دوباره سلام
اجازه’يه فضولي كوچيك رو ميديد به من؟؟؟
ميتونم بپرسم كه با استاد طاهريان نسبتي داريد يا نه؟؟
يه پيشنهاد هم داشتم اگه اجازه بدين:رنگ ضمينه’صفحه رو عوض كنيد چشم رو اذيت مي كنه....
يه سوال ديگه هم داشتم چند سال ابرنگ كار كرديد واستادتون كي بوده؟

Posted by: *** at October 11, 2006 7:11 PM

.
.
منتظر نوشتـنتون هستم
.
.
هر روز چک می کنم
.
.

بنویسید

Posted by: دریای شیشه ای at October 8, 2006 3:11 PM

.
.
.
بازم بنویسید
.
.
منتظرم
.
.
هر روز چک می کنم

Posted by: دریای شیشه ای at October 8, 2006 2:56 PM

سلام
ببخشید که مطلبی که می خوام بنویسم ربطی به این بخش نداره
داشتم کارهای ابرنگ شما را میدیدم
توکارهاتون شباهت زیادی با کار های استاد محمد رضا طاهریان ذیدم
حس کارهاتون شبیه به کار های ایشونه

سلام دوست عزیز! و ای کاش چنین می بود! نه در نقاشی فقط که در زندگی! این را هم که گفتید از استاد بپرسید!
با تقدیم احترام
واحه

Posted by: *** at October 4, 2006 2:25 PM

واقعا زيبا نوشتيد بدون هيچ كپي برداري

Posted by: میترا at October 2, 2006 11:12 AM

سلام محمد
همناميم محمد
قطعاتت عاليست خوشحالم كه به وسيله رها باتو اشنا شدم
سري به خويش خانه من بزن

Posted by: sanam at September 30, 2006 3:33 PM

...

آخرین برگ این را برای تو نوشتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخرین برگ ؟؟؟؟؟؟؟؟


.....

Posted by: دریای شیشه ای at September 24, 2006 10:37 PM

براي محمد عزيز

"خيال آمدنت ديشبم به سر مي زد
نيامدي كه ببيني دلم چه پر مي زد
به خواب رفتم و ......

به ياد شب شرجي دور هم بودنمان .

Posted by: ahmad at September 24, 2006 8:56 PM

به خاطر لطفی که در حقم کردید ممنونم

و

از حضور گرمتون در وبلاگم خیلی خیلی خوشحال شدم


نمی دونید چقدر نوشته هاتون رو دوست دارم . منو می برن به دنیایی دیگه .


بازم ممنونم


.

Posted by: دریای شیشه ای at September 24, 2006 5:06 AM

سلام


معذرت می خوام . با اجازتون ، یکی از مطالبتون رو با ذکر منبع در وبلاگم گذاشتم

اون شعر دقیقا حال رو روز منو نشون می ده


اگر موافق یا مخالف هستید ، در هر صورت لطف کنید به من اطلاع بدید


ممنونم

Posted by: دریای شیشه ای at September 23, 2006 8:19 PM
Post a comment









Remember personal info?