October 9, 2006

سحرگاهان

ماهان_اردیبهشت 1384 چله خانه شاه نعمت الله ولی

آنگاه که تن‌ات عاشقانه برخواهد خواست

آهسته پنجره را باز کن

پیراهن‌ات را ببین!

من با چشمان خیس بوسه‌هایم را آنجا کاشته‌ام
و تو را

گیسوان‌ات را

و حتی نوازش سرانگشتان‌ات را
در خلوت خویش به سماع نشانده‌ام.

 

 

Posted by محمد طاهريان at October 9, 2006 2:25 AM
Comments

من همونيم كه بلد نيستم ادبي بنويسم..................
اميدوارم خوب باشي شما.......
مي خواستم بگم خوش به حال اوني كه اينا رو واسش مينويسي........
حسوديم شد .جدي ميگم

Posted by: *** at November 3, 2006 6:24 PM

نمی نویسید ؟

منتظریم هاااا

Posted by: دریای شیشه ای at October 26, 2006 11:49 AM

اعترافات عاشقانه 12 نگاشته شد...

Posted by: مسافر کویر at October 19, 2006 12:15 AM


اما پنجره را طوري باز كن كه كمي هم باران به داحل خانه ات ببارد...

Posted by: rira at October 12, 2006 2:15 AM

چقدر عشق در اين شعر فرياد ميزند !
مي انديشم ارج و قرب معشوق نزد شاعر چقدر بايد باشد كه او را تا اين حد بالا ببرد ... و دوامش چقدر !
نميدانم شايد عشق با معيار زمان قابل سنجش نباشد ...

Posted by: مانا at October 9, 2006 4:25 PM

سلام محمدي

به يادت هستم: از دعا فراموش نکن
دیدم گله ام را جا دیگری کرده ای
حق داری

یا حق

Posted by: زخمه چی at October 9, 2006 2:54 PM

.
.
.
عااااااالیه
.
خوشحالم که نوشتید . خیلی خوشحالم .
.
شاید کسی باور نکنه اما من با نوشته ها و شعر های دوستانم زندگی می کنم .
یعنی به طور ناخواسته ، دلم برای نوشته های شبنم ، حرفهای هاله ، شعرهای پر احساس شما و .... تنگ می شه .

مثل همیشه یه شعر پر احساس

ممنونم

شاد باشید

Posted by: دریای شیشه ای at October 9, 2006 5:54 AM
Post a comment









Remember personal info?