
آنگاه که تنات عاشقانه برخواهد خواست
آهسته پنجره را باز کن
پیراهنات را ببین!
من با چشمان خیس بوسههایم را آنجا کاشتهام
و تو را
گیسوانات را
و حتی نوازش سرانگشتانات را
در خلوت خویش به سماع نشاندهام.
من همونيم كه بلد نيستم ادبي بنويسم..................
اميدوارم خوب باشي شما.......
مي خواستم بگم خوش به حال اوني كه اينا رو واسش مينويسي........
حسوديم شد .جدي ميگم
اعترافات عاشقانه 12 نگاشته شد...
Posted by: مسافر کویر at October 19, 2006 12:15 AM
اما پنجره را طوري باز كن كه كمي هم باران به داحل خانه ات ببارد...
چقدر عشق در اين شعر فرياد ميزند !
مي انديشم ارج و قرب معشوق نزد شاعر چقدر بايد باشد كه او را تا اين حد بالا ببرد ... و دوامش چقدر !
نميدانم شايد عشق با معيار زمان قابل سنجش نباشد ...
سلام محمدي
به يادت هستم: از دعا فراموش نکن
دیدم گله ام را جا دیگری کرده ای
حق داری
یا حق
Posted by: زخمه چی at October 9, 2006 2:54 PM.
.
.
عااااااالیه
.
خوشحالم که نوشتید . خیلی خوشحالم .
.
شاید کسی باور نکنه اما من با نوشته ها و شعر های دوستانم زندگی می کنم .
یعنی به طور ناخواسته ، دلم برای نوشته های شبنم ، حرفهای هاله ، شعرهای پر احساس شما و .... تنگ می شه .
مثل همیشه یه شعر پر احساس
ممنونم
شاد باشید