
دلات که بخواهد بیدار بمانی، بیدار میمانی، برای نوشتن، یا برای ننوشتن! بیدار میمانی که ننویسی همهی این حرفها را که اینجا جا انداختهای! عادت کردهای به ننوشتن برای کسی که میدانی حرفهایت را میشنود، حرفهایی که ذکر است برای او و تکرار برای آنها که نه محرماند بر این زمزمهها. از ایستادن خسته شدهای، دلات برای درخت میسوزد، میخواهی جایی باشی که ایستادن معنایی نداشته باشد، خواب پنجره معنی نداشته باشد و درها خوابیده روی زمین بر پاشنه بگردند! آنجا که خاک را بشود فهمید تا بدانی از خاک کمتری پیش آنکه دزدیده در شمایل خوبش نگاه کنی! دلات تنگ است پسر، این را بنویس! اما برای که؟ خُب ننویس! ننویس که خانهات بوی او را گرفته! ننویس که همینجا نشسته بود و هنوز هم نشسته است! مگر این را نمیخواستی؟ پس ننویس دلتنگی. راستی با طرحهایش چه کردی؟ بگو که درماندهی بازی رنگها ماندی و آخر هیچ!

شاید معنی این جمله را که پای این نقاشی نوشتم کسی نداند! اما او همان استاد من است، حتی اگر برای اولین بار دست به آب و رنگ برده باشد و حتی اگر برای مشق این گلها گاه دستهایم به یاری دستهایش رفته باشد! این اولین مشق آبرنگ اوست و من دستهای مهرباناش را از همینجا میبوسم. شاید روزی مفصلتر معنیاش را اینجا نوشتم!